دو خاطره ازشهید فیروز سرتیب نیا
42 بازدید
نقش: پژوهشگر
نوع : سایت
عنوان فعالیت نویسنده
زبان : فارسی
در روز 16/7/92میزبان جناب حاج ابراهیم محمدی از رزمندگان دوران دفاع مقدس بودم از او خواستم از همسنگرا شهیدش بگوید و وثمره درخواستم دو خاطره زیر شد: 1- حاج ابراهیم فرمودند سال 65به مرخصی آمدم خانم شهید فیروز سرتیب نیا به منزلمان زنگ زد و فرمود چون به جبهه برگشتی به فیروز بگو خانمت مریض است و دکتر ازعمل جراحی می­گوید ازاینرو در بیمارستان به وجود شما نیازمندم. به جبهه برگشتم وبه آن سردار سرافراز،پیام خانمش را رساندم .او درجوابم فرمودند:فلانی اگر بنا باشد به این نوع پیام ها و درخواست ها توجه کنیم باید جبهه ها را تعطیل کنیم. آری آنکس که تو را شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی دیوانه تو هر دو جهان را چه کند 2- فیروز آن رزمنده همیشه پیروز،بعد از آن که مدتی درجیهه های حق علیه باطلف رشادت­ها به خرج می­دهد،خدمت پدر ومادر محترمش شرفیاب می­شود. پدر به او می­فرماید فرزندم مدت زیادی است در جبهه­ای،تو دیگر به تکلیفت عمل کرده­ای ازاین به بعد(اگر صلاح می­دانی) برو دانشگاه ودرست را بخوان. آن شیفته امام حسین(ع)فرمودند: پدرجان دانشگاه هم بروم خواهی پرسید استادت کدامین دکتر و کدامین مهندس است؟ پدرجان لطفا اجازه بده در جبهه­ ها بمانم وهمچنان استادم امام حسین(ع) باشد. او به عشق امام حسین (ع) در جبهه­ ها ماندگار شد و برای همیشه دانش آموز مکتب امام حسین(ع) باقی ماند و در نهایت هم با دلی سرشار ازشور و شوق حسینی شهد شهادت را نوشید. تا که پرسیدم ز قلبم عشق چیست در جوابم اینچنین گفت و گریست لیلی و مجنون فقط افسانه اند عشق در دست حسین بن علیست
آدرس اینترنتی