شیفتگان و دلباختگان رسول الله (ص)
33 بازدید
تاریخ ارائه : 5/22/2014 10:57:00 AM
موضوع: تاریخ و سیره


از جمله افراد دلباخته به رسول اكرم،ابوذر غفارى است.

پيغمبر براى حركت به تبوك(در صد فرسخى شمال مدينه،مجاور مرزهاى سوريه)فرمان داد. عده اى تعلل ورزيدند.منافقين كارشكنى مى كردند.بالاخره لشكرى نيرومند حركت كرد.از تجهيزات نظامى بى بهره اند و از نظر آذوقه نيز در تنگى و قحطى قرار گرفته اند كه گاهى چند نفر با خرمايى مى گذرانند.اما همه با نشاط و سرزنده اند،عشق،نيرومندشان ساخته و جذبه رسول اكرم قدرتشان بخشيده است.

ابوذر نيز در اين لشكر به سوى تبوك حركت كرده است.در بين راه سه نفر يكى پس از ديگرى عقب كشيدند.هر كدام كه عقب مى كشيدند،به پيغمبر اكرم اطلاع داده مى شد،و هر نوبت پيغمبر مى فرمود:

«اگر در وى خيرى است خداوند او را بر مى گرداند و اگر خيرى نيست،بهتر كه رفت.»

شتر لاغر و ضعيف ابوذر از رفتن بازماند.ديدند ابوذر نيز عقب كشيد.يا رسول الله!ابوذر نيز رفت.حضرت باز جمله را تكرار كرد:

«اگر خيرى در او هست خداوند او را به مى گرداند و اگر خيرى نيست،بهتر كه رفت.»

لشكر همچنان به سير خويش ادامه مى دهد و ابوذر عقب مانده است،اما تخلف نيست، حيوانش از رفتن مانده.هر چه كرد حركت نكرد.چند ميلى را عقب مانده است.شتر را رها كرد و بارش را به دوش گرفت و در هواى گرم بر روى ريگهاى گدازنده به راه افتاد.تشنگى داشت هلاكش مى كرد.به صخره اى در سايه كوهى برخورد كرد.در ميانش آب باران جمع شده بود چشيد.آن را بسيار سرد و خوشگوار يافت.گفت هرگز نمى آشامم تا دوستم رسول الله بياشامد. مشكش را پر كرد.آن را نيز به دوش گرفت و به سوى مسلمين شتافت.

از دور شبحى ديدند.يا رسول الله!شبحى را مى بينيم به سوى ما مى آيد.فرمود:بايد ابوذر باشد.نزديكتر آمد،آرى ابوذر است اما خستگى و تشنگى سخت او را از پا در آورده است.تا رسيد افتاد.پيغمبر فرمود:زود به او آب برسانيد.با صدايى ضعيف گفت:آب همراه دارم.پيغمبر گفت:آب داشتى و از تشنگى نزديك به هلاكتى؟!آرى يا رسول الله!وقتى كه آب را چشيدم، دريغم آمد كه قبل از دوستم رسول الله از آن بنوشم

نمونه ديگر:ديگر از اين دلباختگان بى قرار،بلال حبشى است.قريش در مكه در زير شكنجه هاى طاقت فرسا قرارش مى دادند و در زير آفتاب سوزان بر روى سنگهاى گداخته مى آزردندش و از او مى خواستند كه نام بتها را ببرد و ايمانش را به بتها اعلام دارد و از محمد تبرى و بيزارى جويد.مولوى در جلد ششم مثنوى داستان تعذيب او را آورده است و انصافا مولوى هم شاهكار كرده است.مى گويد:ابوبكر او را اندرز مى داد كه عقيده ات را پنهان كن اما او تاب كتمان نداشت كه «عشق از اول سركش و خونى بود».

تن فداى خار مى كرد آن بلال خواجه اش مى زد براى گوشمال كه چرا تو ياد احمد مى كنى؟! بنده بد منكر دين منى مى زد اندر آفتابش او به خار او«احد»مى گفت بهر افتخار تا كه صديق آن طرف بر مى گذشت آن احد گفتن به گوش او برفت بعد از آن خلوت بديدش پند داد كز جهودان خفيه مى دار اعتقاد عالم السر است پنهان دار كام گفت كردم توبه پيشت اى همام توبه كردن زين نمط بسيار شد عاقبت از توبه او بيزار شد فاش كرد،اسپرد تن را در بلا كاى محمد اى عدو توبه ها اى تن من وى رگ من پر ز تو توبه را گنجا كجا باشد در او توبه را زين پس ز دل بيرون كنم از حيات خلد توبه چون كنم؟ عشق قهار است و من مقهور عشق چون قمر روشن شدم از نور عشق برگ كاهم در كفت اى تندباد من چه دانم تا كجا خواهم فتاد؟ گر هلالم ور بلالم مى دوم مقتدى بر آفتابت مى شوم ماه را با زفتى و زارى چكار در پى خورشيد پويد سايه وار عاشقان در سيل تند افتاده اند بر قضاى عشق دل بنهاده اند همچو سنگ آسيا اندر مدار روز و شب گردان و نالان بى قرار

نمونه ديگر:مورخين اسلامى يك حادثه معروف تاريخى را در صدر اسلام «غزوة الرجيع »و روز آن حادثه را«يوم الرجيع »مى نامند.داستانى شنيدنى و دلكش دارد.

عده اى از قبيله «عضل »و«قارة »كه ظاهرا با قريش همريشه بوده اند و در نزديكيهاى مكه سكنى داشته اند،در سال سوم هجرت به حضور رسول اكرم آمده اظهار داشتند:

«برخى از افراد قبيله ما اسلام اختيار كرده اند.گروهى از مسلمانان را به ميان ما بفرست كه معنى دين را به ما بياموزانند،قرآن را به ما تعليم دهند و اصول و قوانين اسلام را به ما ياد بدهند.»

رسول اكرم شش نفر از اصحاب خويش را براى اين منظور همراه آنها فرستاد و رياست گروه را بر عهده مردى به نام مرثد بن ابى مرثد و يا مرد ديگرى به نام عاصم بن ثابت گذاشت.

فرستادگان رسول خدا همراه آن هيات كه به مدينه آمده بودند روانه شدند تا در نقطه اى كه محل سكونت قبيله هذيل بود رسيدند و فرود آمدند.ياران رسول خدا بى خبر از همه جا آرميده بودند كه ناگاه گروهى از قبيله هذيل مانند صاعقه آتشبار با شمشيرهاى آهيخته بر سر آنها حمله آوردند.معلوم شد كه هياتى كه به مدينه آمده بودند از اول قصد خدعه داشته اند و يا به اين نقطه كه رسيده اند به طمع افتاده و تغيير روش داده اند.به هر حال معلوم است اين افراد با قبيله هذيل ساخته اند و هدف،دستگيرى اين شش نفر مسلمان است.ياران رسول خدا همينكه از موضوع آگاه شدند به سرعت به طرف اسلحه خويش رفتند و آماده دفاع از خويش گشتند.ولى هذيليها سوگند ياد كردند كه هدف ما كشتن شما نيست،هدف ما اين است كه شما را تحويل قرشيان در مكه بدهيم و پولى از آنها بگيريم.ما هم اكنون با شما پيمان مى بنديم كه شما را نكشيم.سه نفر از اينها و از آن جمله عاصم بن ثابت گفتند:ما هرگز ننگ پيمان مشرك را نمى پذيريم.جنگيدند تا كشته شدند.اما سه نفر ديگر به نام زيد بن دثنه و خبيب بن عدى و عبد الله بن طارق نرمش نشان دادند و تسليم شدند.

هذيليها اين سه نفر را با طناب محكم بستند و به طرف مكه روانه شدند.عبد الله بن طارق نزديك مكه دست خويش را از بند بيرون آورد و دست به شمشير برد اما دشمن مجال نداد،با ضرب سنگ او را كشتند.زيد و خبيب به مكه برده شدند و در مقابل دو اسير از هذيل كه در مكه داشتند آنها را فروختند و رفتند.

صفوان بن اميه قرشى،زيد را از آن كس كه در اختيارش بود خريد كه به انتقام خون پدرش كه در احد يا بدر كشته شده بود،بكشد.او را براى كشتن به خارج مكه بردند.مردم قريش جمع شدند كه ناظر جريان باشند.زيد را به قربانگاه آوردند.او با قدمهاى مردانه اش جلو آمد و كوچكترين تزلزلى به خود راه نداد.ابو سفيان يكى از ناظران معركه بود.فكر كرد از شرايط موجود در اين لحظات آخر حيات زيد استفاده كند،شايد بتواند يك اظهار ندامت و پشيمانى و يا اظهار تنفرى نسبت به رسول اكرم از او بيرون كشد.رفت جلو و به زيد گفت تو را به خدا سوگند مى دهم:

«آيا دوست ندارى كه الآن محمد به جاى تو بود و ما گردن او را مى زديم و تو راحت به نزد زن و فرزندانت مى رفتى؟»

زيد گفت:

«سوگند به خدا كه من دوست ندارم كه در پاى محمد خارى برود و من در خانه ام نزد زن و فرزندنم راحت نشسته باشم.»

دهان ابوسفيان از تعجب باز ماند.رو كرد به ديگر قرشيان و گفت:

«به خدا قسم من هرگز نديدم ياران كسى او را آن قدر دوست بدارند كه ياران محمد محمد را دوست مى دارند.»

پس از چندى نوبت به خبيب بن عدى رسيد.او را نيز براى دار زدن به خارج مكه بردند.در آنجا از جمعيت خواهش كرد اجازه دهند دو ركعت نماز بخواند.اجازه دادند.دو ركعت نماز در كمال خضوع و خشوع و حال خواند.آنگاه خطاب به جمعيت كرد و گفت:

«به خدا قسم اگر نبود كه مورد تهمت قرار مى گيرم كه خواهيد گفت از مرگ مى ترسد،زياد نماز مى خواندم.»خبيب را محكم به چوبه دار بستند.در اين وقت بود كه آهنگ دلنواز خبيب بن عدى با روحانيتى كامل كه همه را تحت تاثير قرار داد و گروهى از ترس خود را به روى خاك افكندند،شنيده شد كه با خداى خود مناجات مى كرد:

«اللهم انا قد بلغنا رسالة رسولك فبلغه الغداة ما يصنع بنا.اللهم احصهم عددا و اقتلهم بددا و لا تغادر منهم احدا.» مجموعه آثار شهيد مطهرى (19)