آن گاه که مشرک شدم
34 بازدید
تاریخ ارائه : 11/30/2013 9:07:00 AM
موضوع: تبلیغ

...گفت: در آستانه ازدواج و گرفتن یاربودم . دوست داشتم ازدواج را  اما پول نداشتم.نگاهی به اطرافم کردم و دیدم آقایی که از دستانش خیر جاری بود و برای نو خانواده ها کالاهایی هدیه می برد.به خویشتن گفتم بی خیال اجازه بده دلت تا به مرادش برسد و فلانی نیز کمکی خواهد کرد و بدین ترتیب دل نیز یار خویش را یافت. نه از این یار دلی جهیزیه ای بود و نه از رفیق زندگیش.

دار وندارمان از رختخواب گرفته تا وسایل آشپزخانه در صندلی عقب و جعبه پیکانی جا گرفت وما زوج بی وسایل در صندلی جلوی همان ماشین جا خوش کردیم و روانه دیار زندگیمان شدیم.

نداشتنی هایمان از قند شکن گرفته تا یخچال محاصره امان کرده بودند و بیش از همه نبود یخچال آزارمان می داد گاه مرغی را می گرفتیم و دونفرمان جزیی از آن را مصرف می کردیم و می ماندیم بقیه جنازه مرغ چه کنیم؟اگر آن را دریخچال دوستی قرار می دادیم برای آوردنش سختمان می شد چگونه بگوییم مرغمان را بدهید؟

دوستان یکی پس از دیگری آمدند و هرکدام با کادویی به زندگیمان رونق می دادند اما من بودم انتظار یخچالی از آن دوست خیر.

ماهها گذشت از آمدن او نشد خبری هر روز به کهنه شدن نزدیک تر می شدیم و بر تب انتظارم افزوده می شد اما نمی شد خبری .تا اینکه بعد از سپری کردن جهانی از انتظار او آمد اما نه با یخچالی بلکه با یک جعبه شیرینی؟!!

باورم نمی شد گاه خیالم می گفت این است شیرینی همان یخچال.ولی به جان خودم همان شیرینی همه لطف او شد.

نیاز شدید ما برای یخچال و دست به خیر بودن او در موارد مشابه انتظاری ی یخچالی برایم درست کرد .

از آن پس به ملامت نفسم پرداختم ای نفس حقت همین است .

کاش به جای ماهها انتظار، سال ها در تب انتظار شرک آلودت می سوختی .

مگر نمی دانستی چشم داشتن از غیر خداوند شرک است؟!

پس ایاک نستعینت کجا رفت؟!

چرا هرروز وضو گرفتی و به صراحت گفتی خدایا فقط از تو کمک می جویم؟

اکنون هم بعد از بیست سال از آن تاریخ بوی بد آن لحظات و روزهای شرک آلودم آزارم می دهد.

ای کاش زندگیم را با توکل بر خود خدا شروع می کردم .