جواب به پنج پرسش
28 بازدید
تاریخ ارائه : 10/28/2013 12:55:00 PM
موضوع: امامت و مهدویت

چرا امام حسن صلح كرد ؟

چرا امام حسين صلح نكرد؟

چرا على بن ابيطالب در زمان خلافت ابوبكر قيام نكرد؟

چرا در زمان خلافت عمر قيام نكرد؟

چرا در زمان خلافت عثمان قيام نكرد ولى بعد از عثمان كه آمدند با او بيعت كردند، محكم ايستاد؟ در صورتى كه از نظر على بن ابيطالب همان طورى كه ابوبكر غاصب بود معاويه هم غاصب بود.؟

براى اينكه آنچه كه در نظر اسلام اصالت دارد مطلب ديگرى است و آن اين است كه آن اقدامى كه حفظ حوزه اسلام با آن بشود، بر هر اقدام ديگرى مقدم است. آيا اينكه اسلام مى‏ گويد على بن ابيطالب خليفه باشد براى اين است كه اسلام تضعيف بشود يا براى اين است كه اسلام تقويت بشود؟ البته خليفه باشد كه اسلام تقويت بشود.حالا اگر مردم و صحابه پيغمبر به حرف پيغمبر گوش مى‏ كردند و با على عليه السلام بيعت مى‏ كردند و على در يك چنين شرايطى خليفه مى ‏شد، منظور پيغمبر حاصل بود؛يعنى تصدى خلافت سبب تقويت اسلام بود. ولى پيغمبر حضرت على را براى خلافت نامزد كرده است، يكدفعه بعد از پيغمبر جريان ديگرى به وجود مى‏آيد، پيرمردها و اكابر اصحاب پيغمبر به فكر مى‏افتند كه از اين قضيه استفاده كنند. در همان حال مردمى تازه مسلمان هستند كه هنوز اسلام در دل آنها نفوذ نكرده است، تازه شهرت اسلام به دنياى خارج عرب كشيده شده است. حالا مصلحت اسلام ايجاب مى‏كند كه يك آرامش كاملى برقرار باشد. اولًا بايد غائله مرتدها خوابانده شود. ثانياً آنها كه از دور مى‏آيند كه اين حسابها سرشان نمى‏شود. از نظر آنها على بن ابيطالب و ابوبكر على السويه هستند. مصلحت اسلام اين‏طور ايجاب مى‏كند كه حالا كه اينها عمل ناشايستى مرتكب شده ‏اند، آن كسى كه در اينجا ذى حق است دندان روى جگر بگذارد، البته نه به خاطر جان خودش بلكه به خاطر مصلحت اسلام. مصلحت اسلام اين‏طور ايجاب مى‏كند كه على عليه السلام دندان روى جگر بگذارد و در صف مأمومين ابوبكر هم شركت كند و با عمر نيز همين‏طور رفتار كند و به سؤالات و اشكالات مردم جواب بدهد. چيزى كه از نظر على اصالت دارد حيثيت و آبروى اسلام است. در اينجا دندان روى جگر گذاشتن، بهتر آبروى اسلام را حفظ مى‏كند يا لااقل كمتر آبروى اسلام را مى‏برد.اما قضيه مى‏گذرد. اوضاع زمان تغيير مى‏كند. اسلام جهانگير مى‏شود. زمان معاويه پيش مى‏آيد. معاويه حيثيت عمر و ابوبكر را ندارد. او كسى است كه خودش و پدرش سالها عليه اسلام جنگيده‏ اند. حسابها عوض شده است. در اينجا على عليه السلام با معاويه مى‏جنگد. زمان امام حسن پيش مى‏آيد. در اين زمان در اثر جريانهاى زيادى كه در زمان اميرالمؤمنين پيش آمد و از همه بالاتر آن حالت سست عنصرى كه اصحاب امام حسن به خرج دادند، اگر امام حسن مقاومت مى‏كرد كشته مى‏شد ولى نه كشته شدن شرافتمندانه و افتخارآميز، آن گونه كه حسين بن على كشته شد.

حسين بن على با هفتاد و دو نفر كشته شد، يك شهادت آبرومندانه و در يك وضع و شرايط خاص كه هزار و سيصد سال دارد اسلام را آبيارى مى‏كند. در زمان امام حسن يك حالت رخوت و سستى و خستگى در شيعيان پيدا شده بود كه اگر اين كار (مقاومت در مقابل معاويه) ادامه پيدا مى‏كرد، يك وقت خبردار مى‏شدند كه حضرت را دست بسته تحويل معاويه داده ‏اند. هنوز صابون معاويه و بنى اميه درست به جامه مردم نخورده بود. بيست سال معاويه حكومت كرد. مغيرة بن شعبه و زياد بن ابيه كه به جان مردم افتادند آنوقت مردم فهميدند كه اشتباه كردند كه در زمان حضرت على دعوت او را لبيك نگفتند، اشتباه كردند كه امام حسن را تحويل معاويه دادند. لهذا بعدها (بعد از حادثه كربلا) عده ‏اى پيدا شدند و توّابين را به وجود آوردند، همانها كه دور مختار را گرفتند.

اين امر يعنى آگاه شدن مردم از ماهيت حكومت اموى، از عواملى بود كه شرايط را براى قيام امام حسين عليه السلام مساعد مى‏كرد. گذشته از اين، وضع يزيد با وضع معاويه فرق مى‏كرد. معاويه در لباس نفاق كار مى‏كرد، يزيد در لباس كفر. معاويه لااقل روى كارهايش سرپوش مى‏گذاشت، علناً شراب نمى‏خورد، علناً سگ بازى نمى‏كرد، صورت ظاهر را حفظ مى‏كرد. ولى يزيد جوانى بود ديوانه و پرده در كه حساب موقعيت خودش را نمى‏كرد كه هرچه هست بالاخره مردم او را خليفه پيغمبر مى‏دانند. اينقدر شراب مى‏خورد تا مست مى‏شد و در حضور جمعيت به پيغمبر ناسزا مى‏گفت. واقعاً اگر قضاياى كربلا نبود و امام حسين قيام نمى‏كرد و سبب نمى‏شد كه يزيد از بين برود و او همان بيست سالى را كه معاويه خليفه بود خلافت مى‏كرد، اصلًا حوزه اسلام منقرض مى ‏شد. پس شرايط زمان خيلى فرق مى‏كند. بنابراين امام حسن همان برنامه را اجرا كرد كه امام حسين اجرا كرد و امام حسين همان برنامه را اجرا كرد كه امام حسن اجرا كرد، فقط شكل كارشان با هم فرق داشت ولى روح هر دو يكى بود. اين بود دو مثالى كه خواستم در اين زمينه عرض كرده باشم.مجموعه‏ آثاراستادشهيدمطهرى، ج‏21، ص: 155-157