آورده اند که ...
46 بازدید
تاریخ ارائه : 1/1/2013 9:50:00 AM
موضوع: الهیات و معارف اسلامی

 آورده اند که:

روزی بهلول در حمام مشغول استحمام بود که ناگه هارون الرشید  وجمعی از

یارانش وارد حمام شدند و چشم هارون الرشید به بهلول افتاد!

و از بهلول پرسید که اگر بخواهی من را بخری به چه قیمت می ارزم؟!!

بهلول گفت: پنجاه دینار!!!

هارون الرشید برآشفت وگفت:نادان پنجاه دینار که فقط لُنگ من می ارزد!!!

بهلول نیز در جوابش گفت: من هم فقط لُنگتان را قیمت کردم وگرنه خود

خلیفه که ارزشی ندارد!!!

 

آورده اند که:

شخصی از برای نماز وارد مسجد شد دزدی را بر گوشه ای از مسجد بدید

که انتظار می کشد تا او به نماز بایستد و کفشهایش را به سرقت ببرد

آن شخص نیز با کفش به نماز ایستاد!

پس از نماز دزد به وی گفت با کفش نماز نباشد!

اونیز در جواب دزد گفت:اگر نماز نباشد کفش باشد!!!

 

آورده اند که:

     مردی زشت و بد اخلاق از بهلول سئوال نمود:

که خیلی میل دارم شیطان را ببینم.بهلول گفت:

اگر آئینه در خانه نداری در آب زلال نگاه کن حتما شیطان را خواهی دید!!! 


آورده اند که:

«دزدی شبانگاه به طویله کشاورزی زد و همه گاوهایش را به سرقت برد. بامداد مردم از ماجرا با خبر شده، پیرامون کشاورز گرد آمدند و طبق معمول به اظهار نظر پرداختند. یکی گفت: تقصیر همسرت بود که در را خوب نبسته بود. دیگری گفت: تقصیر پسرت بود که سگ را بسته بود. سومی گفت: تقصیر خودت بود که کنار گاوهایت نخوابیدی. مرد بیچاره که در میان این اظهار نظرهای کارشناسانه گیج و مبهوت شده بود، گفت: شما که همه تقصیر را گردن ما انداختید، پس حتماً دزد بی تقصر است.


آورده اند که:

«جوانی شاخ شمشادی که زمان ازدواجش رسیده بود و بلکه طبق معمول امروزه زمانی ناچیز به مقدار چند دهه از آن گذشته بود، بالاخره با اصرار کسان دیگر به خواستگاری رفت؛ اما در مراسم خواستگاری مجبور شد در مقابل سوءالات خانواده دختر که از او در مورد خانه و ماشین و... می پرسیدند صدها «نه» بر زبان براند. بالاخره خانواده عروس به او گفتند: تو بااین همه نه ها برای چه به خواستگاری آمدی؟ پیر پسر پاسخ داد: همسایه ای داشتیم که کلیه هایش ناسالم بود، پس یک کلیه خرید به پانصد هزار تومان و من الان دو کلیه سالم دارم، این یک میلیون. دوستی داشتم یک چشم مصنوعی خرید به یک میلیون تومان، من دو چشم سالم دارم که دو میلیون ارزش دارد و همین طور ثروت خود را تا صد میلیون تومان برآورد کرد؛ البته به قیمت تعاونی. سرانجام خانواده عروس که منطقی بودند، سخنانش را پذیرفتند و او را به غلامی قبول کردند.» قسمت آخر را برای این که داستان به سبک سریاهای تلویزیونی پایان خوشی داشته باشد، نوشتم و گرنه کو آدم منطقی؟


آورده اند که
از بهلول پرسیدند: «اوقاتت چگونه می گذرد؟ گفت: «گویی تمام عالم به اشارت من می گردد زیرا راضی هستم به رضای دوست». مولانا گوید:
این قدر بشنو که چون کلی کار
می نگردد جز به امر کردگار
چون قضای حق رضای بنده شد
حکم او را بنده ای خواهنده شد