اگر امام علی (ع) مخالف حکومت خلفا ‌بود چرا با آنها همکاری می‌کرد؟
698 بازدید
تاریخ ارائه : 12/23/2012 4:35:00 PM
موضوع: ادیان و مذاهب

پاسخ اجمالی :

پس از رحلت پيامبر اسلام اگر چه مردم در انتخاب و گزينش رهبرى راه خطايى را پيمودند،اما اين چيزى نبود كه امام را وادارکند، تا تصميم عجولانه ای بگيرد او همواره بر آن بود تا مسير تاريخ را در بستر واقعى آن به جريان اندازد. عثمان به وضوح احساس مى‏كرد كه على عليه السلام خير و صلاح جامعه رامی خواهد. امام درمقابل حق ازدست رفته سه راه بیشترنداشته است :

یکم : انزوای به تمام معنا وکناره گیری صدردرصد. کناره گیری محض ، برای کسانی است که صلاحیت نداشتند . اتخاذ چنين روشى با روح ايمانى و تقواى على(عليه السلام) سازگار نبود.امام 23 سال در كنار پيامبر(صلى الله عليه وآله) براى رشد و كمال نهال اسلام جهاد نموده بودچگونه می توانددرحدامکان ازاسلام ومصالح مسلمین پاسداری نکند

دوم : همکاری درحد رعایت مصالح اسلام، همراه باانتقادازکسانی که حکومت رابه دست گرفتند

 امام علی (ع) برای این که اعتراضش رااعلام کند،حدیث غدیررابه رخ کشید وباعدم بیعتش ،خلیفه رابه رسمیت نشناخت واز دخالت مستقيم در جريان ها و حوادث كنار ه گیری  کرد؛ودر جنگ ها وفتحوحات دوران خلفا،شركت نکرد،.وبرای حفظ اسلام ومصالح مسلمین ،نظرهاى خيرخواهانه و مصلحت آميز خود را نثار امت اسلامى و خليفه مسلمين مى كرد ؛  نظارت،مشورت دهی و هدايت امام کاملا ثبت وضبط است ازاینروبه نقل شيعه و سنى خليفه دوم در موارد متعددى گفته است: «لولا على لهلك عمر»;[1] اگر على نبود عمر هلاك مى شد؛و ابن قتيبه مى‏گويد: «روزى عثمان به على عليه السلام گفت: اى ابو الحسن، نمى‏دانم طالب مرگت هستم، يا زندگى تو را خواهانم. به خدا! اگر بميرى نمى‏خواهم بعد از تو براى ديگران بمانم، زيرا كسى را چون تو نخواهم يافت» [2].

سوم : قیام مسلحانه

 امام از قيام و اقدام مسلحانه خودداري کرد،زيرا در آن زمان سه خطر مهم اصل اسلام را تهديد مي‌کرد:

خطر مرتدين

خطر مدعيان دروغين نبوت

خطر روميان

پاسخ تقصیلی :

درجواب این پرسش،می توان گفت:

اميرمؤمنان(عليه السلام) در پس از رحلت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)و به ويژه در رابطه با خلفا، سه راه پيش روى داشت;

 یکم : قیام مسلحانه

دست به شمشیرشدن امام وايجاد درگيرى به منظور احقاق حق خويش ،در شرايطى كه فقدان رسول خدا(صلى الله عليه وآله)دل هاى بسيارى را لرزان و اميدهايشان را كم رنگ كرده بود ،مى توانست چشم انداز آينده را در ديد بسيارى از مردم تيره و تار سازد . امام علی (ع) می دانست،كه چنين حركت و اقدامى در آن موقعيت حساس ودرجامعه که هنوز مراحل نخستين رشد و كمال خود را مى گذرانيد، تا چه اندازه مى توانست خطرناك باشد. و بى شك در صورت بروز چنان تشنجى، دشمنان اسلام چه در درون سرزمين اسلامى و چه از خارج آن انگيزه بيشترى مى يافتند تا به اسلام ضربه وارد كنند.خطراتی که اسلام ومسلمانان راتهدیدمی کرد؛ امام به علل زیراز قيام و اقدام مسلحانه خودداري کردا:

1. خطر مرتدين

اگر امام دست به شمشير مى برد تا حق الهى خويش را مسترد گرداند، وفاداران به اسلام سه دسته مى شدند گروهى كه به يارى حضرت عليه السلام مى شتافتند، گروهى كه بر ضد او موضع مى گرفتند[3]  زیرابسياري از گروه‌ها و قبايلي که در سال‌هاي آخر عمر پيامبر مسلمان شده بودند، هنوز آموزش‌هاي لازم اسلامي را نديده بودند، و نور ايمان کاملاً در دل آنها نفوذ نکرده بود، هنگامي که خبر درگذشت پيامبر اسلام در ميان آنان منتشر گرديد، گروهي از آنان پرچم «ارتداد» و بازگشت به بت‌پرستي را برمی افراشتند و عملاً با حکومت اسلامي در مدينه مخالفت می کردند ، در چنين شرايطي صحيح نبود که امام پرچم ديگري به دست گيرد و قيام نمايد. حضرت علي (ع) در يکي از نامه‌هاي خود به مردم مصر، به اين نکته اشاره مي‌کند و مي‌فرمايد:

چون رسول الله (ص ) درگذشت ، مسلمانان در امر خلافت به نزاع پرداختند. به خدا سوگند، هرگز در خاطرم نمى گذشت كه عرب پس از رحلت محمد (صلى الله عليه و آله ) خلافت را از اهل بيت او به ديگرى واگذارد، يا مرا پس از او از جانشينيش باز دارد و مرا به رنج نيفكند جز شتافتن مردم به سوى فلان و بيعت كردن با او. من چندى از بيعت دست باز داشتم ، تا آنكه ديدم گروهى از مردم از اسلام برمى گردند و مى خواهند دين محمد (ص ) را از بن بر افكنند. ترسيدم كه اگر اسلام و مسلمانان را يارى ندهم در دين رخنه اى يا ويرانيى خواهم ديد كه براى من مصيبت بارتر از فوت شدن حكومت كردن بر شما بود. آن هم حكومتى كه اندك روزهايى بيش نپايد و چون سراب زايل گردد، يا همانند ابرهايى كه هنوز به هم نپيوسته پراكنده شوند. در گير و دار آن حوادث از جاى برخاستم تا باطل نيست و نابود شد و دين بر جاى خود آرام گرفت و استوارى يافت . [4]

 و گروهى زیادی هم ،بى تفاوتى و حاشيه نشينى را،اختيار مى كردند. بدين ترتيب فتور و سستى پيكره ى امت اسلامى را فرا مى گرفت و آسيب پذيرى آن را از ساير خطرات را به شدت افزايش مى داد. امام عليه السلام خود در اين زمينه مىفرمايد: شكيبايى را بهتر از پراكنده كردن مسلمانان و ريختن خون ايشان يافتم ، چرا كه بسيارى از مردم ، تازه مسلمان بودند و دين همچون مشك پر از شير بود كه اندك غفلتى آن را تباه و اندك تخلفى آن را واژگون مى نمود.

2. خطر مدعيان دروغين نبوت

علاوه بر خطر مرتدين، مدعيان نبوت و پيمبران دروغين مانند: «مسيله»، «طليحه»، «سجاح» نيز در صحنه ظاهر شده و هر کدام طرفداران و نيروهايي دور خود گرد آوردند و قصد حمله به مدينه را داشتند که با همکاري و اتحاد مسلمانان، پس از زحماتي نيروهاي آنان شکست خوردند.

3. خطر روميان

خطر حمله احتمالي روميان نيز مي‌توانست مايه نگراني ديگري براي جبهه مسلمانان باشد، زيرا تا آن زمان مسلمانان سه بار با روميان رودررو يا درگير شده بودند و روميان مسلمانان را براي خود خطري جدي تلقي مي‌کردند و در پس فرصتي بودند که به مرکز اسلام حمله کنن، اگر حضرت علي (ع) دست به قيام مسلحانه مي‌زد، با تضعيف جبه داخلي مسلمانان، بهترين فرصت به دست رومي‌ها مي‌افتاد که از اين ضعف استفاده کنند.

حضرت علي (ع) در قسمتي از سخنانشان مي‌فرمايند: «به خدا سوگند اگر ترس از ايجاد شکاف و اختلاف در ميان مسلمانان نبود، و بيم آن نمي‌رفت که بار ديگر کفرو بت پرستي به سرزمين اسلام باز گردد و اسلام محور نابود شود، با آنان به گونه ديگري رفتار مي‌کرديم».[5]

با در نظر گرفتن نکات فوق به خوبي روشن مي‌شود که چرا امام (ع) صبر را بر قيام ترجيح داد، او چگونه با صبر و تحمل و تدبير و دور انديش، جامعة اسلامي را از خطرهاي بزرگ نجات داد؛و اگر علاقه به اتحاد مسلمانان نداشت و از عواقب وخيم اختلاف و دو دستگي نمي‌ترسيد هرگز اجازه نمي‌داد که آنها با فاطمه زهرا و سرنوشت مسلمانان آن گونه رفتار نمايند، به همين جهت است که مي‌فرمايد: «پس از ارزيابي درست، صبر و بردباري را خردمندانه ترديدم، پس صبر کردم در حالي که گويا خار در چشم و استخوان در گلوي من مانده بود».[6]

دوم :

دومين راهى كه پيش روى آن حضرت وجود داشت کناره گیری مطلق بود، به صورتى كه در هيچ يك از مسايل داخلى و خارجى امت اسلامى كوچكترين دخالتى نكرده و بى تفاوت نسبت به هر آنچه پيش مى آيد، تنها به زندگى و معيشت خود بپردازد.

اتخاذ چنين روشى با روح ايمانى و تقواى على(عليه السلام) سازگار نبود،زیرا اين روش مخصوص كسانى است كه در هواى قدرت و ريا ست وآرزوهاى نفسانى اند علاوه براین امام على(عليه السلام)23 سال در كنار پيامبر(صلى الله عليه وآله) براى رشد و كمال اسلام جهاد نمود،چگونه ممكن است آن حضرت چنين رويه اى در پيش گيرد؟

سوم :

راه سوم همکاری درحد رعایت مصالح اسلام، همراه بااعتراض نسبت به حق غصب شده دراین راستا امام روش زیرا درپیش گرفت:

الف : امام از دخالت مستقيم در جريان ها و حوادث كنار ه گیری می کرد كار اصلى امام على(عليه السلام) در دوران خلفا، نظارت، هدايت و همكارى براى رفع انحرافات بوده امام در دوره خلافت ،خلفا، ، هرگز در جنگ ها وفتحوحات شركت نکرد، ابن عباس مى گويد: «همراه خليفه دوم به شام مى رفتيم، در بين راه عمر گفت: ابن عباس «أشكو اليك ابن عمك سألته أن يخرج معى فلم يقبل و لم أزل أراه واحداً فيم تظن موجدته»; شكايت دارم از پسر عمويت زيرا از ايشان درخواست كردم كه همراه ما بيايد اما نپذيرفت و من همواره او را غمگن و ناراحت مى بينيم؟ گفتم تو مى دانى كه ناراحتى آن حضرت از چيست؟ عمر گرفت ناراحتى على از آن جهت است كه خلافت از دست ايشان گرفته شده «انّه يزعم ان رسول الله أراد الأمر له»; عقيده على بر اين بود كه رسول خدا امر خلافت را به او واگذار نموده است. [7]بااین وصف امام  درپرتوشجاعت و كمال روحى که داشت،چون پاى مصالح دين و آبروى مسلمانان و شوكت اسلام به ميان مى آمد، نظرهاى خيرخواهانه و مصلحت آميز خود را نثار امت اسلامى و خليفه مسلمين مى كرد كه به نقل شيعه و سنى خليفه دوم در موارد متعددى گفته است: «لولا على لهلك عمر»;[8] اگر على نبود عمر هلاك مى شد. بنابراين با اطمينان مى توان گفت همكارى حضرت على(عليه السلام)با دستگاه حكومتى در راستاى حلّ مشكلات جامعه اسلامى بوده و ايشان مسايل جامعه را مهم تر از مسايل و منافع شخصى مى دانسته و هرگز حب و بغض خود را بر محور تمنيات شخصى قرار نداده است.

ب : توجه به رفتار و گفتار امام نشان مي‌دهد که ايشان پس از درگذشت پيامبر (ص) هرگز کسي را براي خلافت شايسته‌تر از خود نمي‌دانستند،زيرا اگر امام ابوبکر را شايسته خلافت مي‌دانست، دليلي نداشت که در آغاز خلافت با وي مخالفت کند. در خطبه سوم نهج البلاغه بر حقانيت خود ،فرموده است: «و آگاه باشيد به خدا سوگند که فلاني (ابن ابي قحافه) جامه خلافت را بر تن کرد، در حاليکه مي‌دانست جايگاه من نسبت به حکومت چون محور آسياب است به سنگ آسياب که دور آن حرکت مي‌کند. او مي‌دانست که سيل علوم از دامن کوهسار من جاري است و مرغان دور پرواز انديشه‌ها به بلنداي ارزش من نتوانند پرواز کرد. پس من رداي خلافت را رها کرده، دامن جمع نمودم و از خلافت کناره گيري کردم و همواره در اين انديشه بودم که آيا با دست تنها براي گرفتن حق خود به پا خيزيم؟ يا در اين محيط خفقان زا و تاريکي که به وجود آمده‌اند، صبر پيشه سازم؟ محيطي که پيران را فرسوده، جوان را پير و مردان با ايمان را تا قيام قيامت و ملاقات پروردگار اندوهگين نگه مي‌دارد! پس از ارزيابي درست صبر و بردباري را خردمندانه‌تر ديدم، پس صبر کردم در حاليکه گويا خار در چشم و استخوان در گلوي من مانده بود و با ديدگان خود مي‌نگرستم که ميراث مرا به غارت مي‌برند»[9] در تاريخ آمده است که پس از خود داري حضرت علي (ع) از بيعت ابوبکر، عمر ابن الخطاب را نزد آن حضرت فرستاد و به عمر گفت «او را با خشونت تمام نزد من بياور» عمر نزد امام علي (ع) آمد و بين آنان سخناني رد و بدل شد و وقايعي اتفاق افتاد؛ از جمله امام (ع) خطاب به او فرمود «بدوش شيري را که بخشي از آن سهم توست! به خدا سوگند، اين شوق وافر تو به امارت او براي چيزي نيست مگر آن که تو را پس از خود به خلافت برگزيند»[10]. در هنگام جنگ با مرتدان، عثمان نزد امام علي (ع) آمد و گفت: «تا وقتي تو بيعت نکني، کسي به جنگ اين افراد نخواهد رفت، امام باز هم خود داري نمود»[11]

امام ،مدت زيادى از بيعت با خليفه اول امتناع ورزيد،زیرا،اگر امام على(عليه السلام) از روز نخست با خليفه اول مثل خليفه دوم و سوم همكارى مى كرد، هيچ گاه نمى توانست پيام اعتراض خود را به گوش ساير مردم، اعم از مسلمانان آن وقت و كسانى كه بعدها اسلام آوردند، برساند.به همين علت امام(عليه السلام)در آغاز با خليفه اول بيعت نكرد.[12]و اين حالت را دست كم تا مدت شش ماه ادامه داد و پس از اين كه همه مردم از اعتراض امام(عليه السلام) آگاه شدند، آن گاه حضرت ـ طبق نظريه كسانى كه مى گويند امام بيعت نمود ـ به خاطر مصالح مهم تر با خليفه اول بيعت كرد.بخارى در اين خصوص روايت مى كند كه: «حضرت زهرا(عليها السلام) پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله)شش ماه زندگى كرد و حضرت على(عليه السلام) در اين مدت با ابوبكر بيعت نكرد». [13]تاريخ طبرى نيز پس از بيان حديثى كه از زهرى، عروه و عايشه نقل شده، مى نويسد: «مردى از زهرى پرسيد كه آيا على(عليه السلام) در اين شش ماه بيعت نكرد؟ جواب داد نه، على و نه احدى از بنى هاشم بيعت كردند».[14]

ج نحوه ی بیعت گرفتن ازامام ومظلومیت او ، هم درگفتارذیل، که خطاب به معاویه است کاملا روشن است: «وقلت: إني كنت أقاد كما يقاد الجمل المخشوش حتى أبايع، ولعمر والله لقد أردت أن تذم فمدحت وأن تفضح فافتضحت، وما على المسلم من غضاضة في أن يكون مظلوما ما لم يكن شاكا في دينه ولا مرتابا بيقينه » ؛ وگفته ای مراچون شترمهارکرده به سوی بیعت می کشاندندسوگندبه خداخواستی نکوهش کنی ،اماستودی ، خواستی رسواسازی که خودرارسواکردی ، مسلمان راچه باک که مظلوم واقع شود،مادم که دردین خودتردیدنداشته ،ودریقین خودشک کند،این دلیل راآورده ام حتی برای غیرتوکه پندگیرند، وآن راکوتاه آوردم به مقداری که ازخاطرم گذشت .[15] اين همه نشان مي‌دهد که حضرت علي هرگز ابوبکر و ديگران را شايسته خلافت نمي‌دانسته و همکاري (اجبار در بيعت) آن حضرت با وي تنها براي حفظ اسلام و کيان مسمانان بوده است.

بنابراين همكارى هاى امام على(عليه السلام)با خلفا فقط به خاطرمصالح اسلام بوده است نه تأييد و امضاى خلافت خلفا. همکاري و يا کمک امام علي (ع )در زمان خلفا در واقع کمک به دين اسلام و آموزه‌هاي نجات بخش در راستاي تکليف الهي خويش بوده است نه تقويت شخص خلفا، اگر هدايت و راهنمايي امام علي به آنان در برهه‌هاي مختلف نمي‌بود قطعاً انحرافاتي بوجود مي‌آمد که به هيچ وجه قابل جبران نمي‌بود، از اينرو امام علي (ع) هر جا لازم مي‌ديد دخالت نموده و تا حد ممکن از کجرويهايي که از عدم آگاهي دستگاه حاکم به عمق و روح اسلام ناشي مي‌شد پيشگيري مي‌کرد.


[1] مناقب، خوارزمى، ص 80، ح 65; الرياض النضرة، ج 3، ص 173; ذخائر العقبى، ص 80 ـ 81 و ينابيع المودة، قندوزى، ج 3، ص 147.

 

[2] الامامة و السياسة، ج 1، ص .36

[3] شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 308.

[4] نامه اى از آن حضرت (ع ) به مردم مصر. (اين نامه را با مالك اشتر هنگامى كه او را حكومت مصر داده بود فرستاد.)

أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ اَللَّهَ سُبْحَانَهُ بَعَثَ ؟ مُحَمَّداً ص ؟ نَذِيراً لِلْعَالَمِينَ وَ مُهَيْمِناً عَلَى اَلْمُرْسَلِينَ فَلَمَّا مَضَى ؟ مُحَمَّداً ع ؟ تَنَازَعَ اَلْمُسْلِمُونَ اَلْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ فَوَاللَّهِ مَا كَانَ يُلْقَى فِي رُوعِي وَ لاَ يَخْطُرُ بِبَالِي أَنَّ اَلْعَرَبَ تُزْعِجُ هَذَا اَلْأَمْرَ مِنْ بَعْدِهِ ص عَنْ أَهْلِ بَيْتِهِ وَ لاَ أَنَّهُمْ مُنَحُّوهُ عَنِّي مِنْ بَعْدِهِ فَمَا رَاعَنِي إِلاَّ اِنْثِيَالُ اَلنَّاسِ عَلَى فُلاَنٍ يُبَايِعُونَهُ فَأَمْسَكْتُ يَدِي حَتَّى رَأَيْتُ رَاجِعَةَ اَلنَّاسِ قَدْ رَجَعَتْ عَنِ اَلْإِسْلاَمِ يَدْعُونَ إِلَى مَحْقِ دَيْنِ ؟ مُحَمَّدٍ ص ؟ فَخَشِيتُ إِنْ لَمْ أَنْصُرِ اَلْإِسْلاَمَ وَ أَهْلَهُ أَنْ أَرَى فِيهِ ثَلْماً أَوْ هَدْماً تَكُونُ اَلْمُصِيبَةُ بِهِ عَلَيَّ أَعْظَمَ مِنْ فَوْتِ وِلاَيَتِكُمُ اَلَّتِي إِنَّمَا هِيَ مَتَاعُ أَيَّامٍ قَلاَئِلَ يَزُولُ مِنْهَا مَا كَانَ كَمَا يَزُولُ اَلسَّرَابُ وَ كَمَا يَتَقَشَّعُ اَلسَّحَابُ فَنَهَضْتُ فِي تِلْكَ اَلْأَحْدَاثِ حَتَّى زَاحَ اَلْبَاطِلُ وَ زَهَقَ وَ اِطْمَأَنَّ اَلدِّينُ وَ تَنَهْنَهَ نامه 62 نهج البلاغه ص 600موسسه فرهنگی انتشاراتی قم ترجمه محمددشتی

[5]ـ شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد، ج 1، ص 307، دار احياء الکتب العربيه

[6]ـ نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتي، خطبه 3

[7] شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 3، ص114

[8] مناقب، خوارزمى، ص 80، ح 65; المحب الطبري ؛ الرياض النضرة، ج 3، ص 173; احمدبن عبدالله طبری ؛ ذخائر العقبى، ص 80 ـ 81 ؛ قندوزى ؛ ينابيع المودة، ، ج 3، ص 147.

[9]ـ نهج البلاغه خطبه 3

[10]ـ بلاذري؛ انساب الاشراف، 1/587

[11]ـ  همان

[12] ر.ك:ابن قتیبه دینوری ؛ الامامة و السياسة، ج 1، ص 14 ـ 15-3  ؛ تاريخ طبري، ج2، ص448

[13]  صحيح، بخارى، ج 7، ص 177، كتاب المغازى، باب غزوه خيبر.

[14] تاريخ طبرى، ج 2، ص 448، سنة 11.

[15] نهج البلاغه، نامه 28، ص 515