بصیرت را از حجر بن عدی بیاموزیم
61 بازدید
تاریخ ارائه : 12/19/2012 8:53:00 AM
موضوع: تاریخ و سیره

بسم الله الرحمن الرحیم

 

                                                     بصیرت چه می کند؟

امام علی(ع) به حجر فرمود: چه خواهى کرد اگر روزى تو را بگیرند و بزنند و از تو بخواهند که مرا لعن کنى؟گفت : چه کنم یا على ؟فرمود: اگر مجبورت کردند، مرا لعن کن،ولى از من بیزارى و برائت مجوى ، چرا که من در دین و آیین خدایم.[1]روز بیستم رمضان شیفتگان به نوبت به ملاقات على علیه السلام مى آمدند،حجربن عدى برخاست و احساس خویش را در قالب چند بیت شعر بیان کرد.       

                                                               فیا اءسفى على المولى التقى

                                                                ابى الاطهار حیدرة الزکى

 وقتى نگاه حضرت به او افتاد و اشعارش را شنید، فرمود: چگونه خواهى بود آن گاه که تو را برائت جستن از من وادار کنند؟حجر گفت : به خدا قسم یا على!اگر با شمشیر قطعه قطعه ام کنند و در آتشم بسوزانند، برایم بهتر از آن است که از تو بیزارى بجویم !حضرت فرمود: اى حجر! خدا بر هر نیکى توفیقت دهد،خدا تو را از جانب خاندان پیامبر، پاداش نیک دهد.[2]                                              معاویه وعدم پایبندی اوبه صلح نامه

پس از قرارداد صلح امام حسن علیه السلام با معاویه در سال 41 هجرى ، معاویه،در خطبه نماز،اعلام کردصلح نامه زیرپای من است. مغیره را نیز به امارات کوفه گماشت .این حادثه، براى یاران امام ، از جمله حجربن عدى غیر قابل تحمل بود. اوبه امام حسن علیه السلام گفت : کاش تو و ما همه مرده بودیم و چنین روزى را نمى دیدیم که ما از صحنه جنگ ، سر شکسته و نا خرسند برگردیم و دشمن خوشحال و پیروز. در چهره امام آثار ناخرسندى از کلام او دیده شد. امام حسین علیه السلام به او اشاره اى کرد و ساکت شد. امام حسن علیه السلام فرمود: اى حجر! همه همفکر تو نیستند و مثل تو آمادگى براى جهاد و شهادت ندارند.صلح من براى حفظ شماها بود و خداوند هر روز در کارى است[3]                                                  حق السکوتی که مغیره برای حجرفرستاد؟

حجر و برخى یاران سلحشور، وقتى مى دیدند که مغیره یا دیگرى على علیه السلام را لعن مى کنند، بر مى خواستند و اعتراض کرده ، لعن را به خود آنان بر مى گرداندند. یک بار که مغیره روز جمعه اى بر منبر رفت تا خطبه بخواند، حجر و یارانش او را سنگباران کردند. فورى از منبر پایین آمد و وارد دارالاماره شد و پنج هزار درهم براى حجر فرستاد. او مى پنداشت که با این حق السکوت ، مى تواند زبان حجر بن عدى راببرد و دهانش را ببندد، غافل از آنکه مبارزه او با انگیزه خدایى بود و مال در این عرصه ، اثر نداشت .[4)

 

                                                               حجر و سرزمین مرج العذراء

مرج العذراء از جهتى براى حجر بن عدى عزیز و خاطره انگیز بود بود. در فتح این سرزمین و گسترش ‍ دامنه اسلام به آن سامان ، حجر بن عدى نقش داشت . در زمان خلیفه دوم آن دیار، آغوش به روى اسلام گشود. وقتى حجر را دست بسته به آن جا آوردند و نام آن جا را پرسید و فهمید، گفت : من اولین مسلمانى بودم که در این منطقه تکبیر گفتم و خدا را یاد کردم ، اینک دست بسته و اسیر مرا به این جا آورده اند![5] معاویه سه نفر را ماءمور کرد که به مرج العذراء بروند و وحجرویارانش را به قتل برسانند. یکى از آنان به نام هدبه بن فیاض ، یک چشم داشت وآمدندوگفتند:ماءموریت داریم به شما ابلاغ کنیم اگر از على علیه السلام اظهار برائت کنید و او را لعن کنید، رهایتان مى کنیم ، و گر نه کشته خواهید شد. گفتند: هرگز چنین نخواهیم کرد.[6]بارها از آنان خواستند که از امیر المومنین على علیه السلام بیزارى بجویند تا آزاد شوند؛ولى آنان زیر باز نرفتند و پذیراى شهادت در راه عشق مولا شدند.قبرهایى براى آنان کندند، کفن ها یشان را آماده ساختند.حجر گفت : مثل این که کافریم ، ما را مى کشند و مثل آن که مسلمانیم ، ما را کفن مى کنند![7]غل و زنجیرهایشان را گشودند.آنان همه آن شب را به نماز پرداختند. زمزمه دعا و نمازشان بلند بود و آماده رو به رو شدن با عروس شهادت بودند. شب خوشى داشتند.صبح شد. باز هم براى آخرین بار، به آنان پیشنهاد شد که از على علیه السلام بیزارى بجویند. گفتند: خیر، ما پیرو و شیفته اوییم و از آنان که وى از ایشان بیزار بود، بیزاریم .ماءموران آماده شدند که آنان را به قتل برسانند.در آن لحظه ، حجر بن عدى حدیثى نقل کرد. گفت : پیامبر خدا صلى الله علیه و آله به من فرموده بود:اى حجر! در راه محبت على ، با شکنجه کشته مى شوى ، وقتى سرت به زمین برسد، از زیر آن چشمه اى مى جوشد و سرت را شست و شو مى دهد.هدبه بن فیاض ، ماءموریت داشت حجر بن عدى را گردن بزند.

                                                        حجراول فرزندم راشهیدکنید؟

طبق برخى نقل ها، فرزند حجر به نام همام نیز همراه پدر بود. صحنه کشتن پدر در پیش چشمان فرزند، بسیار تکان دهنده و براى حجر نگران کننده بود. حجربن عدى بیم آن داشت که اگر فرزند کم سن و سالش شاهد آن صحنه فجیع و هولناک باشد. روحیه خود را از دست بدهد و دست از راه حق و مرام اهل بیت بردارد.به جلاد گفت : اگر به کشتن پسرم همام نیز ماءموریت دارى ، او را زودتر از من به قتل برسان . جلاد نیز چنین کرد. وقتى به حجر گفته شد چرا چنین خواستى و داغدار فرزند نوجوان خویش شدى ، گفت : ترسیدم وقتى شمشیر را بر گردن من ببیند وحشت کند و دست از والاى امیرالمؤمنین علیه السلام بردارد و در نتیجه ، در روز قیامت من و او در بهشت برین که خداوند به صابران وعده داده است ، همراه هم نباشیم . این بود که نخواستم او شاهد شهادت من باشد. [8] این نهایت ایثار و فداکارى در راه حق است و از صحنه هاى نادر به شمار مى رود.یکى از محققان در ترسیم این بخش از حادثه ، که بسیار زیبا و بر خور دار از اوج حماسه است مى نویسد:سر مطهر آن نوجوان در برابر نگاه هاى پدر بر زمین چرخید و کنار آن پیکر پاک و خونین قرار گرفت . در حالى که پدر، این منظره جانگداز را تماشا مى کرد، دست به آسمان گشود و خدا را بر این نعمت سپاس گفت ، نعمت جهاد و صبر، نعمت این که فرزندش فداى راه حق شد و از عقیده اش دست نشست . پدر کنار جسد فرزند دلبند و شهیدش نشست ، خاک و خون از چهره او پاک کرد و بر پیشانى او بوسه زد، بوسه اى که عمیق ترین رنج هاى یک انسان را همراه داشت .

                                                                   حجرخطاب به فرزند شهیدش

                          خداوند رو سفیدت گرداند، همچنان که مرا نزد پیامبر خدا صلى الله علیه و آله رو سفید ساختى .

                                                                         حجردرآستانه شهادت

حجربن عدى دیگر نگران فرزند و باختن روحیه و سست شدن ایمان او نبود و آمادگى کامل براى استقبال از شهادت در راه عقیده داشت. حجر،در آستانه شهادت،از آنان مهلت خواست تا دو رکعت نماز بخواند و براى آخرین بار، بندگى خویش را در آستان پروردگار، ابراز کند.به آنان گفت : بگذارید وضو بگریم . اجازه دادند. چون وضو ساخت ، گفت : بگذارید دو رکعت نماز بخوانم ، به خدا سوگند من هرگز وضو نگرفته ام مگر آن که با آن ، دو رکعت نماز خوانده ام . گذاشتند دو رکعت نماز خواند. به نظر آنان نمازش طولانى شد. گفتند: خیلى طول دادى ، نکند از مرگ ترسیده اى ؟حجر گفت : اگر هم بترسم رواست ، شمشیرى آخته مى بینم و کفنى گسترده و قبرى کنده شده . ولى باور کنید که این کوتاه ترین نمازى بود که تا کنون خوانده ام !

                                                     آخرین سخنان حجرقبل ازشهادت

خدایا! از این امت به درگاهت شکایت مى آورم . کوفیان بر ضد ما گواهى دادند و شامیان ما را مى کشند.و افزود: به خدا سوگند، اگر مرا در اینجا مى کشید، بدانید که من نخستین کسى هستم که در این سرزمین نداى توحید سر دادم و نخستین کسى هستم که در این جا مرا مى کشند.[9]به آنان گفت : مرا با همین بند و زنجیر بکشید و خون هایم را مشویید، مى خواهم معاویه را در قیامت با این حال ، دیدار کنم.[10]سرانجام ، حجربن عدى با تیغ همان هدبه یک چشم به شهادت رسید، در حالى که مى گفت : حبیبم پیامبر خدا صلى الله علیه و آله مرا به چنین روزى خبر داده بود.پس از شهادت او، عده اى از چاپلوسان دربار معاویه ، به او تبریک گفتند که یکى از سرسخت ترین دشمنانش در کوفه از میان رفت ؛اما در همان مجلس ، سخن از صلابت و پایدارى حجر بود و لحظات قبل از شهادتش را بازگو مى کردند.

                                            اعتراف معاویه به عظمت حجر

معاویه لب به سخن گشود و گفت : اگر من در میان یارانم چند نفر همچون حجر داشتم ، دامنه حکومت امویان را تا همه جاى دنیا مى گستراندم ؛ولى ... حیف و هیهات ! کجا من امثال حجر را دارم ؟ کسانى که در راه باورهایشان با تمام صلابت ، فداکارى مى کنند. و پس از درنگى آمیخته به غصه و حسرت گفت : روز من باحجر، بسى طولانى خواهد بود![11] (اشاره اى بود به دادگاه عدل الهى در قیامت ).

                                                            رحمت برمختار

زیاد در کوفه پس از شهادت حجر، دستور داد خانه اش را ویران کردند. مختار هم که در کوفه قیام کرد، کسانى را در پى محمدبن اشعث (از عوامل تحویل دهنده حجر به زیاد) فرستاد.او گریخته بود. به دستور مختار خانه اش را ویران کردند و با خشت و گل آن خانه حجر بن عدى را که زیاد خراب کرده بود، بازسازى کردند.[12]

شهادت حجر، بر مردم کوفه تاءثیر بسیار گذاشت . از کوفیان نقل شده است که : نخستین ذلتى که بر ما وارد شد، شهادت حجر، دعوت زیاد به برائت از على علیه السلام و شهادت امام حسین علیه السلام بود.[13]

                                                            بعدازشهادت حجر؟

کوفیان ، پیوسته شهادت او را بزرگ مى دانستند.وچون خبر به کوفه رسید، جمعى از بزرگان کوفه در مدینه خدمت امام حسین علیه السلام رسیدند و گزارش دادند. شهادت وى بر امام حسین علیه السلام نیز بسیار تلخ و گران بود. آن گروه مدتى در مدینه بودند و با سید الشهدا علیه السلام رفت وآمد مى کردند. مروان بن حکم که آن روز والى مدینه بود، به معاویه خبر داد. معاویه که این گونه فعالیت ها را بر خلاف پیمانى مى پنداشت که با امام مجتبى علیه السلام بسته بود، نامه اى به امام حسین علیه السلام نوشت و اعتراض کرد.حسین بن على علیه السلام در نامه اى بلند، پاسخ یاوه هاى معاویه را نوشت . از جمله در آن نامه آمده بود:آیا تو قاتل حجر و یاران پارسا و عابد او نبودى ؟ آنان که با بدعت ها سر ناسازگارى داشتند و امر به معروف و نهى از منکر مى کردند و تو آنان را از روى ستم و تجاوز کشتى ، پس از آن که به آنان امان داده بودى و این از روى گستاخى بر خدا و سبک شمردن عهد و پیمان بود[14]

                                      پاسخ امام حسین(ع)به معاویه لعنت الله علیه

در سالى که معاویه پس از قتل حجر به مکه آمده بود، حسین بن على علیه السلام را ملاقات کرد. به امام حسین علیه السلام گفت : آیا خبر دار شدى که با حجر و یارانش و پیروان او و شیعیان پدرت چه کردیم ؟امام پرسید: چه کردید؟معاویه از روى طعنه و استهزا گفت : آنان را کشتیم ، کفن کردیم و بر آنان نماز خواندیم و به خاک سپردیم .حسین بن على علیه السلام خنده اى کرد و فرمود:اى معاویه ! آنان روز قیامت با تو به دشمنى بر مى خیزند.ولى ... ما اگر پیروان تو را مى کشتیم ، نه کفن مى کردیم ، نه بر آنان نماز مى خواندیم و نه به خاک مى سپردیم[15](یعنى آنان را مسلمان نمى دانیم !).مى گویند معاویه بعدها از کشتن حجر و یارانش پشیمان شد؛ ولى این پشیمانى سودى نداشت . همواره آن فاجعه را یاد مى کرد و کشتن حجر، همچون کابوسى گریبانگیر او بود و تا دم مرگ ، رهایش نمى کرد.[16]

              نکاتی از کتاب «آشناى با اسوه ها (حجر بن عدى)»: جواد محدثى



[1] کشى ، رجال ، ص 94.

[2] بحارالانوار، ج 42، ص 290.

[3] اعیان الشیعه ، ج 4، ص 574.

[4] (تاریخ طبرى ، ج 5، ص 254.)

[5] اعیان الشیعه ، ج 4، ص 580.

[6] مروج الذهب ، ج 3، ص 12. ابن اثیر، کامل ، ج 3 ص 485.

[7] الدرجات الرفیعه ، ص 428.

[8] سید محمد بحر العلوم ، در کتاب من مدرسه الامام على علیه السلام ، ص 50.)

[9] ابن اثیر، کامل ، ج 3، ص 485.

[10]اعیان الشیعه ، ج 4، ص 580.

[11] ( من مدرسه الا مام على علیه السلام ، ص 52.)

[12] ابن اثیر، کامل ، ج 4، ص 244.

[13] الاغانى ، ج 17، ص 153.

[14] (الامامه و السیاسه ، ج 1، ص 181.

[15] (طبرسى ، احتجاج ، ج 2، ص 19؛کشف الغمه ، ج 2، ص 240.)

[16] نام کتاب :آشناى با اسوه ها (حجر بن عدى)مؤ لف : جواد محدثى