ادله اهل سنت برافضلیت ابابکر ونقد آن
720 بازدید
تاریخ ارائه : 12/16/2012 9:17:00 PM
موضوع: ادیان و مذاهب


آيا در امر خلافت دليلي از کتاب و سنت بر افضليت ابوبکر وجود دارد؟

پاسخ:

برادران اهل سنت بر افضل بودن ابوبکر به آيات و روايات زير تمسک کرده‌اند:

دليل اول:

برخي از علماي اهل سنت مي‌گويند: آيات 21 ـ 17 سورة ليل در مدح و افضليت ابابکر نازل شده است[1]. در اين آيات آمده است: «و سيجنبها التقي الذي يؤتي مالهْ يتزکي و مالاحدعنده من نعمه تجزي...»؛ به زودي با تقواترين مردم از آن (آتش جهنم) دور داشته مي‌شود همان کسي که مال خود را مي‌بخشد تا پاک شود و هيچ کس را نزد او حق نعمتي نيست تا بخواهد او را جزا دهد. 

 ايجي در کتاب مواقف[2] و تفتازاني در کتاب شرح المقاصد[3] ابوبکر را افضل الناس پس از  رسول خدا (ص) مي‌دانند، يکي از دلايلي که آن دو بر اين ادعا اقامه نموده‌اند آيه مبارکه «وَ سَيُجَنْبُهَا الْأتْقَي، الْذِي يُؤْتي مَالَهُ يَتزَکي»[4] و بزودي با تقواترين مردم از آن دور داشته مي‌شود، همان کس که مال خود را (در راه خدا) مي‌بخشد تا پاک شود.

اين دو متکلم اهل سنت تنها به همين آيه اکتفا نموده و آيه ديگري را در اين موضوع نياورده‌اند، بديهي است اگر آيه‌اي غير از آن مي‌بود قطعاً آن دو ذکر مي‌کردند، چون در مقام استدال در برابري کساني بوده‌اند که امام علي (ع) بهترين مردم پس از رسول خدا (ص) مي‌دانند.

فخر رازي مي‌نويسد: «آيات مذکور در شأن ابوبکر نازل شده است و عموم مفسران بر اين باورند که منظور از «اتقي» در «سيجنبها الاتقي» ابوبکر است. او مي‌گويد اتفاق نظر امت اسلامي بر اين است که برترين مردم بعد از حضرت پيامبر (ص) يکي از علي (ع) و ابوبکر بوده است ولي تطبيق اين آيه بر علي (ع) صحيح نيست زيرا قرآن کريم دربارة اين فرد واژة «اتقي» به کار برده است آنهم با تقواتريني که هيچ کس نرد او حق نعمتي ندارد که پاداش داده شود و حال آنکه پيامبر اکرم (ص) بر علي (ع) حق نعمت داشت، اما پيامبر (ص) نه تنها بر ابوبکر حق نعمت نداشت!! بلکه ابوبکر به رسول خدا(ص) حق نعمت داشت!! بنابراين ابوبکر افضل است.[5]

استدلال به اين آيات و گفتار فخر رازي درست نيست زيرا:

1. براي آنکه آيه‌اي را به موضوع خاص يا به شخصي معين اختصاص بدهيم بايد دليل قانع کننده‌اي از روايات و... وجود داشته باشد و حال آنکه روايت معتبري در دست نداريم تا آيات مذکور را به ابابکر اختصاص بدهيم اين قول را غير از ابن زبير کسي ديگر نقل نکرده است.[6] ابن زبير هم معلوم است که با خاندان وحي در تضاد بوده و سعي داشته است تا مسلمين را از هر طريق ممکن از مسير اهلبيت (ع) منحرف سازند. علاوه براین ،دانشمندان بزرگي از اهل سنت چون آلوسي[7] و قرطبي[8] و... شأن نزول آيات مورد بحث را ابوالد حداح مي‌دانند و اصل ماجرا از اين قرار بود: مردي در حياط خانة مسلماني درخت خرمايي داشت و به اين بهانه صاحبخانه را اذيت مي‌کرد چون صاحب‌خانه از او به حضرت پيامبر (ص) شکايت کرد، حضرت رسول (ص) صاحب درخت را احضار کرد و فرمود: درخت خرمايت را به درخت خرمايي در بهشت مي‌فروشي؟ آن مرد قبول نکرد و نفروخت. مردي از انصار که کنيه‌اش ابي‌الدحداح بود به نزد صاحب درخت رفت و درخت را از او خريداري کرد وچون به حضرت رسول (ص) خبر معامله را داد آيات ذيل نازل شد.[9]

2. در گفتار فخررازي گذشت که مسلمانان اجماع دارند بر اين که آيات ليل در شأن ابوبکر نازل شده است و حال آنکه مفسريني چون آلوسي[10] و قرطبي[11] و... که از دانشمندان بزرگ اهل سنت‌اند شأن نزول اين آيات را ابوالدحداح مي‌دانند و برخي ديگر مصداق آيه را عموم مؤمنان مي‌دانند و بسياري از علماي شيعه شأن نزول اين آيات را ابوالدحداح مي‌دانند.

3. از طرفي اينکه در گفتار فخر رازي است: اتفاق شيعه بر اين است که آيات مذکور دربارة علي (ع) نازل شده است درست نخواهد بود و بزرگاني چون مرحوم علامه طباطبائي (ره) و... آيات فوق را مربوط به داستان ابوالدحداح مي‌دانند و رواياتي را که مي‌گويند سوره ليل دربارة رسول اکرم و حضرت علي (ع) نازل شده است را از باب تطبيق بر مصاديق روشن مي‌دانند نه شأن نزول. يعني حضرت پيامبر اکرم  (ص) و حضرت علي (ع) از بارزترين مصاديق اين آيات‌اند.[12]

4. اگر شأن نزول آيات ليل را ابوالدحداح بدانيم، اشقي هم همان مرد ثروتمندي است که ابوالدحداح چهل درخت خرما را به او داد تا او يک درخت خرمايش را که بالاي خانه مرد فقير و عيالمندي بود به شخص فقير بدهد ولي اگر آيات را دربارة ابابکر بدانيم براي «اشقي» مصداقي يافت نمي‌شود.[13]

5. چون اشقي در مقابل اتقي قرار گرفته است، بدن شک اشقي به معني بدترين مردم نيست بلکه منظور کفاري مي‌باشد که از انفاق و انجام اعمال خير بخل مي‌ورزيدند و اگر اتقي را به معناي با تقوي‌ترين ترجمه کنيم اين اشکال پيش خواهد آمد که قرآن حتي ابوبکر را بر رسول اکرم از لحاظ تقوي مقدم دانسته است و چنين تأويلي با صريح ديگر آياتي که درباره‌ي رسول اکرم نازل شده است مطابقت نخواهد داشت.[14]

6. منظور از «و ما لاحد عنده من نعمه تجزي» اين نيست که هيچ کس بر آن‌ها حق نعمت ندارد و اگر اين تفسير ار از اهل سنت بپذيريم بايد بپذيريم ابي‌بکر بر رسول خدا (ص) مقدم شده است و اين نيز بر اساس اعتقاد هر مسلمان باطل است. بلکه منظور آية شريقه اين است که «انفاق کردن آنها به خاطر حق نعمت نيست بلکه انفاق کردنشان فقط جهت رضاي خدا بوده است و شاهد بر اين تفسير آية بعديست که مي‌فرمايد «الا ابتغاء و جه ربه الاعلي» که تعبير «ربه الاعلي» نشان مي‌دهد که اين انفاق با معرفت کامل صورت گرفته و هرگونه نيت‌هاي انحرافي را نفي مي‌کند. از سويي انسان‌ها در طول زندگيشان بارها مورد الطاف دوستان قرار مي‌گيرند و هديه مي‌دهند و هديه مي‌گيرند و... و ابوبکر هم خارج از اين قاعده و قانون نيست پس چگونه مي‌توان گفت هيچ کس بر ابوبکر حق نعمت ندارد؟![15]

7. تمسک به اين آيه دربارة ابابکر درست نيست زيرا روايتي که ابابکر را مصداق آيه ذکر کرده است روايتي ضعيف است و حافظ هيثمي مي‌گويد در سند اين روايت مصعب بن ثابت است و از نظر نقل حديث ضعيف است[16] و نسايي نيز به ضعيف بودن او اعتراف کرده است.[17]

خلاصة سخن:

استدلال به آيات ليل بر افضليت ابابکر صحيح نيست زيرا:

الف) روايت معتبر يا دليل قانع کننده‌اي وجود ندارد تا متعلق آيات ليل را ابابکر بدانيم.

ب) مفسرين قرآن کريم در مورد اين آيات سه نظريه داده‌اند:

1. آيه براي عموم مؤمنان است و به هيچ کس محدود نمي‌باشد و مؤيد اين مطلب توصيف «الاتقي» به «الذي يوتي ماله» است که وصفي عام است و صفت تابع موصوف است از اينرو شامل همة افرادي است که مال خود را در راه خدا مي‌دهند.[18]

2. آيه دربارة قصة ابو دحداح است و هيچ ارتباطي به ابوبکر ندارد.[19]

3. برخي چون فخر رازي آن را به نفع ابابکر تفسير کردند که تفسيري درست نبود و بزرگاني چون قرطبي و آلوسي و... متعلق اين آيات را ابي و حداح مي‌دانستند و تفسير فخر رازي را رد کردند.

4. استدلال به اين نوع آيات در صورتي صحيح است که ادله افضليت امام علي (ع) چون آيه تطهير و مباهله و... و احاديث منزلت، دوازده خليفه، غدير و... تمام نباشد و حال آنکه ادلة افضليت علي (ع) به مراتب بيشتر از آيات و رواياتي است که در افضليت ابابکر به آنها استدلال مي‌شود و ادلة برتري حضرت علي (ع) از نظر سند و دلالت و تنوع ادله و... نيز قابل مقايسه با مواردي که بر افضليت ابوبکر استدلال شده است نمي‌باشد علاوه بر آنچه گفته شد اگر از همة ادلة متواتر و محکمي که بر افضليت امام علي (ع) اقامه شده است در مقابل شبه دليل‌هاي که بر فضليت ابابکر ذکر شده است چشم پوشي کنيم باز مي‌گوييم امام علي (ع) افضل است زيرا او هرگز بر هيچ بتي سجده نکرده است و حال آنکه سجده ابابکر در مقابل بت‌ها ثبت و ضبط است[20].

دليل دوم:

 آيه 40 سورة توبه

در آيه 40 سورة توبه مي‌خوانيم: الا تنصروه فقد نصره الله اذا خرجه الذين کفرواثاني اثنين اذهما في الغار اذيقول لصاحبه لاتحزن انّ الله معنا فانزل الله سکينه عليه و ايدّه بجنود لم تروها...»

اگر پيامبر (ص) را ياري نکنيد خداوند او را ياري خوهد کرد، همان گونه که در سخت‌ترين ساعات، او را تنها نگذاشت کافران او را از مکه بيرون کردند

علما اهل تسنن اين آيه را از دلائل معروف فضائل ابوبکر مي‌دانند و مي‌گويند در اين آيه ،نکات ذیل وجود دارد که بيانگر افضليت ابوبکر است:

1. خداوند او را «ثاني اثنين»؛ ابوبکر،را دومين نفر قرار داده است ؛به اين معني که وي در فضيلت يکي از دو نفر است و چه فضيلتي از اين بالاتر که ابوبکر قرين پيغمبر (ص) باشد

2. خداوند مکان ابوبکر را با پيامبر (ص) يکي قرار داده است (اذ هما في الغار).

3. از ابوبکر به عنوان «صاحب» ياد کرده است و همراه پيامبر بودن يعني افضليت.

4. خداوند از باب مهرباني به ابوبکر فرموده است (لاتحزن) محزون مباش.

5. خداوند ياور هر دو آنها (پيامبر و ابوبکر) به طور مساوي است (ان الله معنا). پيامبر (ص) به او گفت: «خداوند با ماست» يعني خداوند آنان را حمايت و نصرت خواهد کرد. کسي که در نصرت و ياري خداوند، شريک پيامبر (ص) باشد از بزرگترين مردم است.

خداوند به ابوبکر آرامش داده است (فانزل الله سکينه عليه)[21] زيرا او محتاج آرامش بود، نه پيامبر (ص)؛ چه پيامبر (ص) مي‌دانست که از جانب خداوند متعال حفظ مي‌شود.[22]

 

نقد:

1. دومين نفر قرار دادن ابوبکر دليل فضليت او نيست زيرا در کنار هم بودن اعم از فضيلت و منقبت است گاهي شخصي اهل فضل نيست و ثاني اثنين براي شمارش به کار مي‌رود نه فضيلت. زيرا ممکن است، دومي يک کودک، يک جاهل، يک مؤمن، يک فاسق يا هر کس ديگري باشد. در قرآن کريم فضيلت منحصر در تقوا و پرهيزگاري است نه در دوم بودن: «ان اکرمکم عندالله القاکم».[23]

2. در کنار پيامبر (ص) بودن دليل بر خوبي نيست ؛زيرا فقط بر جمع بودن و با هم بودن در يک مکان، دلالت دارد که چه بسا يکي بزرگ و ديگري کوچک يکي عالم و دانشمند و ديگري جاهل و نادان باشد. در مسجد حضرت پيامبر (ص) مؤمن و منافق و ... مي‌آمدند از اينرو در آية 36 و 37 معارج آمده است «اين کافران را چه مي‌شود که با سرعت نزد تو مي‌آيند» و در کشتي حضرت نوح هم پيغمبر بود و هم شيطان و هم حيوانات؛ پس اجتماع در يک مکان دليل بر افضليت نيست.[24]

 

3. مصاحبت نيز دليل فضليت نيست زيرا مصاحب به معني همراه است و چه بسا مؤمن با غير مؤمن همراه باشد، قرآن مي‌فرمايد: «قال صاحبه و هويحاوره اکفرت بالذي خلقک من تراب...[25]؛ دوست (با ايمان) او (ثروتمند مغرور و بي‌ايمان) که با او به گفتگو پرداخت و به او گفت به خدائي که تو را از خاک آفريده کافر شدي»

4. اين که حضرت پيامبر (ص) به ابوبکر فرمود «لاتحزن» دليل بر ضعف ابوبکر است نه دليل فضليت او زيرا اگر اين «حزن» عبادت بود پيامبر (ص) از او نهي نمي‌کرد. روشن است که هدف اين آيه اشاره به موقعيت خطرناکي است که پيامبر (ص) در غار داشت و در آن جا کسي نبود که از او حمايت و دفاع کند. همراه وي نه تنها از او دفاع نمي‌کرد، بلکه به خاطر اندوه، خوف و  وحشت خودف بار سنگيني بر دوش پيامبر (ص) به حساب مي‌آمد و به جاي اينکه به حضرت کمک کند و از خطر بکاهد، خود نيازمند دل داري پيامبر (ص) بود و لااقل هيچ تأثيري در دفاع از رسول خدا (ص) و کاهش مشکلات و سختي‌هاي موجود نداشت، بلکه فقط بر تعداد افزود و عدد را به دو رساند. به گفته مورخان، اندوه ابوبکر پس از ديدن معجزات آشکار و آيات باهره الهي بود.[26] بنابراين با ديدن آن مي‌بايست به پيروزي و حفظ جان پيامبر (ص) و خودش مطمئن مي‌شد، نه اندوهگين، اين که فرمود: «اندوهگين مباش» نشان مي‌دهد که وي حتي يک گام راسخ در معرفت جلال و عظمت الهي بر نداشت.

5. ان الله معنا بدين معني نيست که خدا با ابابکر و مدافع او هم هست زيرا مي‌توان گفت اين تعبير در دايرة تعبيراتي چون «انّا نحن نزلنا الذّکر و انا له لحافظون[27]» است که خداوند در قرآن از خود به لفظ جمع (انّا، نحن...) ياد کرده است.

6. سکينه (آرامش) بر ابوبکر نازل نشده است و سکينه بر آن کس نازل شد که خدا لشکر نامرئي را به ياري او فرستاد.[28] و با توجه به اتحاد مرجع ضميرها روشن مي‌شود که ضمير «عليه» نيز به پيامبر (ص) بر مي‌گردد. و فرستادن سکينه و آرامش بر پيامبر (ص) به موارد حزن و اندوه اختصاص ندارد از اينرو در آيات 26 توبه و 26 فتح با اين که سخني از حزن و اندوه نبوده است خداوند «سکينه» را بر پيامبر (ص) و مؤمنين فرستاده است.[29] بنابراین ،عقيده کسانی که، ابوبکررا در نصرت الهي با پيامبر (ص) شريک ،وآن را فضليت بزرگ به شمار مي‌ دانند،عقيده باطلي است؛ زيرا مطابق نصر صريح آيه، نصرت الهي اختصاص به رسول خدا (ص) دارد و بس. در حاليکه ابوبکر تابع محض بود و تابعيت در نصرت، فضيلت به همراه نمي‌آورد.دلیل براین که ،آرامش بر شخص رسول خدا (ص) نازل شداین است که ، ضماير متأخر و متقدم در اين آيه مبارکه همه به رسول اکرم (ص) بر مي‌گردد و کسي در اين باره اختلاف ندارد، حال چگونه يک ضمير در ميان آيه به کسي جز پيامبر (ص) باز مي‌گردد؟ اين خلاف ظاهر است و اثبات آن نياز به قرينه قاطع دارد.

چند دليل بر اينکه ضمير "عليه" در جمله: «فَأنْزَلَ اللهُ سَکِينَتَهُ عَلَيْهِ» به رسول (ص) بر مي‌گردد نه به صاحب (ابوبکر)

دليل: اول، بخاطر اينکه همه ضميرهايي که قبل و بعد از اين ضمير هست يعني ضميرهاي "إلَّا تَنْصُرُوهُ"، "نصره"، "اخرجه"، "لصاحبه" و "ايده" همه به آن جناب برمي‌گردد، و با اين حال و با اينکه قرينه قطعيه‌اي در کار نيست معنا ندارد که در ميان همه اين ضمائر تنها ضمير "عليه" را به ابي‌بکر برگردانيم.

دوم اينکه، اصل بناي کلام بر اساس تشريح و بيان نصرت و تأييدي است که خداي تعالي نسبت به پيغمبر گرامي‌اش نموده، و از اينجا شروع شده که اگر شما او را ياري نکنيد، خداوند در روزي که احدي نبود تا بتواند ياريش کند او را ياري فرمود، و سکينت بر او نازل کرد، و بوسيله جنودي کمک نموده، از کيد دشمنان حفظ فرمود و همه اينها مختص به رسول خدا (ص) بوده.

بدليل اينکه کلمه "اذ" سه مرتبه تکرار شده و در هر بار جمله ما قبل تشريح شده. در بار اول که فرمود: "إذْ أخْرَجَهُ الَّذِينَ کَفَرُوا" بيان مي‌کند آن زماني را که بطور اجمال در جمله "فَقَدْ نَصَرَهُ اللهُ" بود، و مي‌فهماند در آن زماني او را ياري کرد که کفار او را بيرون کردند. و در بار دوم که فرمود: " إذْ هُما فِي الْغار" بيان مي‌کند تشخيص حالي را که قبل از آن ذکر شده بود، يعني حال "ثانِيَ اثْنَيْن" را، و مي‌فهماند که زمان اين حال چه وقت بود، يعني، در چه وقت او يکي از دو نفر بود. و در بار سوم که فرمود: "اذ يقول لصاحبه" بيان کرد تشخيص آن زماني را که در غار بودند.

سوم اينکه، آيه شريفه هم چنان در يک سياق ادامه دارد، تا آنجا که مي‌فرمايد: "وَ جَعَلَ کَلِمَهَ الَّذينَ کَفَرُوا السُّفْلي و کَلِمَهُ اللهِ هِيَ الْعُلْيا"، و جاي هيچ ترديد نيست که اين جمله بيان جملات قبل، و مقصود از "کلمه کساني که کافر شدند" همان رأيي است که مشرکين مکه در دار الندوه دادند، که دسته جمعي آن جناب را به قتل رسانيده، نورش را خاموش کنند. و مقصود از "کلمه خدا" وعده نصرت و اتمام نوري است که به وي داده. و با اين حال چطور ممکن است ميان بيان و مبين جمله‌اي آورده شود که بيان مبين نباشد، يعني، بيان راجع به نصرتي باشد که خداي تعالي از آن جناب کرده، و مبين راجع باشد به نصرت غير او. پس با در نظر داشتن اين چند جواب، بايد گفت معناي آيه اين است که: اگر شما مؤمنان، او را ياري نکنيد، خداوند ياري خود را نسبت به او هويدا ساخت، (و همه به ياد داريد) در آن روزي که احدي ياور و دافع از او نبود و دشمنان بي‌شمار او با هم يک دل و يک جهت و براي کشتنش از هر طرف احاطه‌اش کردند، و او ناگزير شد به اينکه از مکه بيرون رود و جز يک نفر کسي با او نبود، در آن موقعي که در غار جاي گرفت و بهمراه خود (ابوبکر) مي‌گفت "از آنچه مي‌بيني اندوهناک مشو که خدا با ماست و ياري بدست اوست" چگونه خداوند ياريش کرد. سکينت خود را بر او نازل و او را با لشکريان غير مرئي ک به چشم شما نمي‌آمدند تأييد فرمود، و کلمه آنهايي را که کفر ورزيدند ـ يعني آن حکمي که بر وجوب قتل او صادر نموده و دنبالش دست به اقدام زدند ـ خنثي و مغلوب نمود. آري ، کلمه خدا ـ يعني آن وعده نصرت و اظهار دين و اتمام نوري که به پيغمبرش داد ـ غالب و برتر است و خدا عزيز و مقتدري است که هرگز مغلوب نگشته، حکيمي است که هرگز دچار جهل و در اراده و فعلش دچار خبط و غلط نمي‌شود.[30]

 

 

 

دليل سوم:

 

 نماز جماعت ابوبکر

اهل سنت مي‌گويند حضرت پيامبر (ص) در مريضي آخر عمرشان به ابوبکر امر کرد تا به جاي او نماز جماعت را اقامه کند و اين نوع جانشيني به معني افضل بودن ابوبکر است.

جواب:

1. [31]روايات جانشيني ابوبکر در نماز، با هم تناقض دارند و اين تناقض و ناسازگاري هم در تعداد نمازهايي است که ابوبکر به جاي پيامبر (ص) خوانده است و هم در چگونگي آخرين نماز پيامبر (ص) که آيا ابوبکر به پيامبر (ص) اقتدا کرده يا پيامبر (ص) به ابوبکر اقتدا کردند.[32] و ضد و نقيض بودن روايات ما را به باطل بودن اصل ماجرا راهنمايي مي‌کند.

2. حضرت پيامبر (ص) در روز دوشنبه به ابوبکر فرمان داد تا به لشکر اسامه ملحق شود و اصرار حضرت رسول (ص) در اين امر درکتب اهل سنت ضبط و ثبت است و اختلافي در آن نيست[33] ، از طرفي افرادي که از شرکت در سپاه اسامه امتناع ورزيدند مورد لعن حضرت قرار گرفتند[34]؛ اکنون چگونه مي‌توان گفت ابوبکري که از فرمان پيامبر (ص) سرپيچي کرد، از طرف پيامبر (ص) اجازه يافت تا جانشين او در نماز جماعت شود؟!

روايات فراواني هم وجود دارد که ابوبکر صبح روز دوشنبه در مدينه حاضر بود و چون از دستور پيامبر (ص) مبني بر پيوستن به لشکر اسامه، سرپيچي کرد از مدينه خارج و خانة خود در سخ بازگشت.[35]

3. حضرت پيامبر (ص) قبل از نماز ظهر روز دوشنبه رحلت فرمود و روايات اتفاق نظر دارند که در هنگام رحلت رسول الله (ص) ابوبکر در سنح به سر مي‌برد.[36] با اين وصف چگونه مي‌توان گفت نماز جماعت را به اذن پيامبر (ص) اقامه کرده است؟!

4. اگر پذيرفته شود که ابوبکر در مدينه بوده است و به مسجد رفته باشد تا نماز را اقامه کند، رفتن او به اذن حضرت رسول (ص) نبوده است زيرا رواياتي مي‌گويد: چون حضرت پيامبر (ص) در حالت اغماء قرار گرفتند، عايشه از پدرش ابوبکر خواست نماز را اقامه کند و چون پيامبر (ص) به هوش آمدند و از رفتن ابوبکر به مسجد خبردار شدند با همان ضعف و تب در حالي که يک دست بر دوش علي (ع) و دست ديگر بر شانة فضل بن عباس نهاده بود وارد مسجد شد و ابوبکر نتوانست و اجازه نيافت به جاي او نماز را اقامه کند.[37]

5. عايشه در آخرين روزهاي زندگيش بعد از آنکه روابطش با حکومت بني‌اميه به خاطر کشته شدن برادرش «عبدالرحمن» تيره شد احاديث صحيح بسياري را نقل کرد و روايت خود در امامت جماعت روز دوشنبه ابوبکر را نيز باطل نمود.[38]

6. اگر فرض کنيم ابوبکر نمازهاي ديگر هم در مکان حضرت پيامبر (ص) خوانده باشد، حرکت حضرت رسول (ص) به طرف مسجد با حالت تب و ضغف که به تعبير عايشه پاهاي مبارک حضرت روي زمين کشيده مي‌شد دليل محکمي است که حتي اگر در گذشته ابوبکر را به امامت نصب کرده باشد، اکنون او را عزل کرده است و از آن تاريخ به بعد فاقد صلاحيت است.

7. حتي اگر رفتن ابابکر به مسجد با اجازة خاتم الانبياء بوده است و نماز را اقامه کرده است باز نمي‌توان گفت ابوبکر افضل است زيرا اولآً: تعداد مواردي که حضرت علي (ع) به جاي پيامبر (ص) نماز خوانده است به مراتب بيشتر است.[39]

ثانياً: افرادي ديگر به جاي آن حضرت نماز خوانده‌اند و حال آنکه احدي به افضل بودن آنها رأي نداده است و خود آن افراد هم چنين ادعايي نداشته‌اند.[40]

8. از نظر علماي اهل سنت امامت جماعت يک مقام معنوي و ارزشمند نيست و هر کسي مي‌تواندامام جماعت شود و حتي عدالت را شرط امام جماعت نمي‌دانند.[41]

9. حضرت پيامبر (ص) به عايشه فرموده است: «فانّکنّ صواحب يوسف[42]» شما مانند زنان مصر هستيد که دور يوسف را گرفته بودند.

اکنون بايد ديد مفاد اين جمله چيست؟ و هدف پيامبر از آنچه بوده است؟!

با توجه به همزماني اين گفتار با بحث نماز ابوبکر، جملة مذکور حاکي از آن است که عايشه بدون اذن پيامبر (ص) به پدر پيغام داده بود که در جايگاه پيامبر (ص) نماز بخواند.[43]

اهل سنت جملة پيامبر (ص) را تفسير مي‌کنند که: پيامبر (ص) اصرار داشت که ابوبکر در جاي پيامبر (ص) نماز بگزارد ولي عايشه به اين کار راضي نبود زيرا مي‌گفت مردم اين را به فال بد مي‌گيرند و امامت ابوبکر را گواه بر مرگ پيامبر (ص) مي‌گيرند؟![44]

آيا اين تفسير با عمل خود پيامبر (ص) (حضور در مسجد و عهده‌دار شدن امامت نماز) که راوي حديث هم شخص عايشه است سازگار است؟!

10. چگونه مي‌توان گفت نماز او دليل بر زعامت و افضل بودن اوست در حالي که ابوبکر در بستر بيماري آرزو مي‌کرد اي کاش از پيامبر گرامي اسلام سؤال مي‌کردم که خلافت و رهبري امت از آن کيست؟!

دليل چهارم:

مي‌گويند پيامبر (ص) فرموده‌اند: «اقتدوا باللذين من بعدي أبي‌بکر و عمر[45]» ؛ بعد از من به ابوبکر و عمر اقتدا کنيد

اين حديث از بهترين دليل‌هايي است که اهل سنت براي امامت ابوبکر و عمر به آن استناد مي‌کنند ولي اگر پژوهشگري منصف سند‌هاي اين حديث را بررسي کند و نظريات دانشمندان اهل سنت را درباره حالات کساني که اين حديث را روايت کرده‌اند ملاحظه نمايد خواهد ديد که همة روايان اين حديث افرادي ضعيف هستند. اين مطلب به حدي آشکار است که علماي اهل سنت نيز بسياري از راويان اين حديث را ضعيف شمرده‌اند[46] و حتي در کتاب ضعفا و... آمده است: «اين حديث انکار شده است و هيچ اصل و اساسي ندارد.[47]

بنابراين شايسته نيست براي مباحث امامت به اين حديث استدلال شود زيرا حديثي که بسياري از علماي اهل سنت آنرا ضعيف يا جعلي به شمار آورده‌اند نه تنها براي اهل سنت قابل تمسک نيست بلکه شيعه هم براي اثبات ولايت حضرت علي (ع) هرگز به چنين رواياتي تمسک نمي‌کند.

دليل پنجم:

 مي‌گويند پيامبر (ص) فرموده است: آفتاب بعد از پيامبران و رسولان بر هيچ مردي بهتر از ابوبکر طلوع و غروب نکرده است.

راويان اين حديث اسماعيل بن يحيي تيمي است که هيثمي مي‌گويد: او مردي دروغگوست[48]

حديث سند ديگري هم دارد که در آن «بقيه بن الوليد» است که هيثمي او را شخصي ضعيف و حيله‌گر مي‌داند[49]

دليل ششم:

 مي‌گويند حضرت پيامبر (ص) فرموده‌اند: ابوبکر و عمر آقاي پير مردان اهل بهشت هستند در سند اين روايت علي بن عباس و عبدالرحمان ملک وجود دارد که روايان ضعيفي اند و به قول آنها عمل نمي‌شود.[50]

دليل هفتم:

 مي‌گويند حضرت پيامبر (ص) فرمود: «در اجتماعي که ابوبکر در ميان آن‌هاست او مقدم بر ديگران است. حافظ ابن جوزي اين حديث را در کتاب «الموضوعات» آورده و سپس گفته است اين حديث جعلي است و اعتباري ندارد.[51]

دليل هشتم:

 مي‌گويند حضرت پيامبر (ص) فرمود: بهترين امت من ابوبکر و عمر هستند» البته اين حديث ادامه دارد ولي اهل سنت ادامة آن را ذکر نمي‌کنند تا استدلال خود را تمام جلوه دهند. در همين حديث است که پيامبر فرموده‌اند: «يا فاطمه! علي نفسي، فمن رأيتيه يقول في نفسه شيئا»؟ اي فاطمه! علي به منزله جان من است تو چه کسي را ديده‌اي که دربارة خودش سخني بگويد.

اين حديث از جهت سند ضعيف است براي آگاهي از اين موضوع مي‌توانيد به کتاب «تنزيه الشريعه المرفوعه عن الاحاديث الشيعه الموضوعه ج 1 ص 367 مراجعه کنيد.

دليل نهم:

مي‌گويند حضرت پيامبر (ص) فرمود: کجا همانند ابوبکر پيدا مي‌شود در زماني که مردم مرا تکذيب مي‌کردند او مرا تصديق کرد و... و با جان  و مال مرا ياري کرد و...»

سيوطي و حافظ بن عراق و حتي ابن تيميه اين حديث را جعلي و دروغ بودن آنرا ثابت مي‌کند.[52]

دليل دهم:

مي‌گويند حضرت پيامبر (ص) فرمود: «اگر من غير از پروردگارم کسي را به عنوان دوست انتخاب مي‌کردم البته ابوبکر را دوست خود قرار مي‌دادم»[53]

اگر اين روايات را مورد بررسي قرار دهيم اين تناقض پيش مي‌آيد که ابوبکر روز «مواخات صغري» در مکه و روز «مواخات کبري» در مدينه، کجا بود که در هر دو روز پيامبر، علي(ع) را به برادري برگزيد و به او فرمود «تو برادر من در دنيا و آخرت هستي» و هيچ اعتنايي به ابوبکر نکرد[54].

از طرفي خود علماي اهل سنت اين حديث هم مانند احاديث پيشين باطل و بي‌اساس است.[55]

دليل يازدهم:

مي‌گويند حضرت علي (ع) فرمود: بعد از پيامبران بهترين مردم ابوبکر و پس از او عمر است و بعد از آن دو خدا آگاه‌تر است.

اولاً خود ابوبکر اعتراف مي‌کرد که بهترين مردم نيست.

ثانياً بسياري از اصحاب رسول خدا (ص) علي (ع) را افضل از ابوبکر مي‌دانستند.

 



[1]ـ تفسير کبير ج 31، ص 204؛ محاسن التأويل، محمد جمال الدين قاسمي، دارالکتب العلميه، چاپ بيروت ج 9 ص 487؛ ايجي، المواقف 3 / 622، دارالجيل لبنان 1417

[2]ـ ايجي، المواقف، 3/622 ، در الجيل، لبنان، 1417

[3]ـ تفتازاني، سعد الدين، شرح المقاصد، 2/298، دار المعارف الاسلاميه، اول، 1401 ق

[4]ـ الليل / 17 – 18

[5]ـ تفسير کبير ج 31 ص 304؛ روح المعاني، آلوسي سيد محمود ج 30 ص 153 دارالکتب العلميه، چاپ بيروت.

[6] مختصر تفسير البغوي، عبد الله بن أحمد بن علي الزيد،طبع، اول ،ناشر ، دار السلام ،رياض، ج 8 ص 155

[7]ـ سيد محمد آلوسي، روح المعاني ج 30، ص 153، دارالکتب العلميه، چاپ بيروت.

[8]ـ  همان؛ تفسير الميزان، ج 20، ص 714.

[9]ـ  همان؛ تفسير الميزان، ج 20، ص 714.

[10]ـ  روح المعاني ج 30 ص 153

[11]ـ تفسير قرطبي، ج 10 ص 7810.

[12]ـ تفسير الميزان، ج 20 ص 441، تفسير نمونه ج 27، ص 67، دارالکتب الاسلاميه چاپ تهران 1374 ش.

[13]ـ تفسير نمونه، ج 27، ص 67.

[14]ـ تفسير نمونه، ج 27، ص 67.

[15]ـ همان

[16]ـ مجمع الزوائد ج 9 ص 50

[17]ـ تهذيب التهذيب ج 10 ص 144

[18]ـ ارشاد الاذهان الي تفسير القرآن؛ محمد بن حبيب الله سبزواري، دارالتعارف للمطبوعات، بيروت؛ محاسن التأويل ج 9 ص 487

[19]ـ روح المعاني ج 30 ص 153، تفسير قرطبي ج 10 ص 7810؛ الميزان ج 20 ص 441 مترجم سيد محمد باقر موسوي همداني؛ دفتر انتشارات اسلامي جامعه مدرسين.

[20]ـ تاريخ طبري، ترجمه ابوالقاسم پاينده ج 3 ص 862؛ تاريخ نامه طبري منسوب به بعلمي ج 1 ص 381 چاپ البرز

[21]ـ احتجاج طبرسي، ج 2، ص 326 ـ 329؛ تفسير نمونه ج 7 ص 427؛ عاملي، جعفر مرتضي؛ الصحيح من سيره البني الاعظم، ج 4 ص 23 دارالسيره لبنان 1415 ق؛ دلائل الصدق ج 2 ص 405 ـ 404

[22]ـ دلائل الصدق، 405 ـ 404/2

[23]ـ حجرات (49) 13.

[24]ـ همان

[25]ـ کهف آية 37

[26]ـ عاملي، جعفر مرتضي، الصحيح من سيره النبي الاعظم، 4/23 دار السيره، لبنان 1415 ق

[27]ـ حجر آية 9

[28]ـ احتجاج طبرسي، ج 2 ص 326 ـ 329؛ الصحيح من سيره النبي الاعظم ج 4 ص 23 دار السيره لبنان

[29]ـ تفسير نمونه، ج 7 ص 422؛ دلائل الصدق ج 2 ص 405 ـ 404

[30]ـ طباطبائي، محمد حسين، الميزان، 9/379، منشورات جامعه مدرسين، قم ، بي‌تا

[31]ـ رواياتي که اهل سنت در ماجراي نماز جماعت به آنها تمسک مي‌کنند از نظر سند مشکل دارند چنن اين روايات را افرادي نقل کرده‌اند که برخي از آنها به دستور عمر (خليفه دوم) مطرود و معزول گشته‌اند و باقي آنها با حضرت علي (ع) عناد داشته‌اند (العارف ابن قتيبه ص 251، تاريخ اسلام ذهبي، عهد خلفاء راشدين ص 21؛ تاريخ خليفه ص 123 نظريات الخليفتين ج دوم باب الولاه؛ بحارالانوار ج 3 ص 434؛ ارشاد، مفيد ج 1 ص 183)

[32]ـ الطبقات الکبري ج 2 ص 218 ـ 223، ابي‌بکر احمد بن الحسيني البيهقي؛ دلائل النبوه تحقيق عبدالمعطي قلعجي، بيروت دارالکتب العلميه ج 7 ص 191 ـ 192؛ تاريخ طبري ج 3 ص 197

[33]ـ دار الکتب العلميه ج 7، ص 191 ـ 192؛ تاريخ الطبري ج 3، ص 197

[34]ـ رهبري امت، سبحاني مؤسسه تحقيقاتي و  تعليماتي امام صادق (ع) چاپ سوم ص 92 به نقل از شرح نهج البلاغه حديدي ج 6 ص 52؛ الطبقات الکبري ج 1 ص 244؛ انساب الاشراف ج 2 ص 738 ؛ تاريخ طبري ج 3 ص 192

[35]ـ طبقات ابن سعد، ج 8 ص 3

[36]ـ همان و بحارالانوار ج 30 ص 443؛ الارشاد، ج 1 ص 183

[37]ـ صحيح بخاري ج 2 ص 25؛ البدايه و النهايه ابن کثير ح 5 ص 253

[38]ـ البدايه و النهايه ابن کثير، ج 5 ص 253

[39]ـ مجلسي، بحارالانوار، ج 22، ص 249

[40]ـ همان

[41]ـ سنن ابي داود ج 1 ص 162 با امامه البرو الفاجر ج 495

[42]ـ تاريخ طبري، ج 2 ص 439؛ البدايه و النهايه ابن کثير ج 5 ص 253

[43]ـ رهبري امت، سبحاني، مؤسسه تحقيقاتي و تعليماتي امام صادق (ع)، چاپ سوم ص 93

[44]ـ همان؛ فتح الاري ج 8 ص 140؛ مغازي زهري ص 132

[45]ـ مسند احمد 5 / 382 ـ 385؛ صحيح ترمذي 5 / 572؛ مستدرک حاکم 3 / 75

[46]ـ فيض الغدير 2 / 56؛ صحيح ترمذي 5 / 572؛ ميزان الاعتدال 1 / 142؛ لسان الميزان 5 / 237؛ تلخيص المستدرک 3 / 75؛ مجمع الزوائد 9 / 53

[47]ـ ابي جعفر عقيلي، الضعفاء الکبيري 4 / 95؛ شرح المنهاج محظوط؛ اسني المطالب في احاديث مختلفه المراتب 48

[48]ـ مجمع الزوائد ج 9 ص 444

[49]ـ همان

[50]ـ مجمع الزوائد ج 9 ص 53

[51]ـ الموضوعات ج 1 ص 318

[52]ـ اللآلي المصنوعه في الأحاديث الموضوعه ج 1 / ص 295 ؛ تنزيه الشريعه المرفوعه ج 1 ص 344 و منهاج السنه ج 4 ص 289

[53]ـ تنزيه الشريعه المرفوعه عن الاحاديث الشيعه الموضوعه ج 1 ص 392

[54]ـ تذکره الخواص ابن جوزي ص 23؛ تاريخ دمشق ابن عساکر ج 1 ص 107؛ مناقب خوارزمي ص 7 فصول المهمه ابن صباغ مالکي ص 21

[55]ـ تنزيه الشريعه المرفوعه عن الاحادي الشيعه الموضوعه ج 1 ص 392