دکتر سیدمحمد حسینی قزوینی چگونه عالم اهلتسنن را شیعه کرد؟
54 بازدید
تاریخ ارائه : 11/12/2012 9:39:00 AM
موضوع: ادیان و مذاهب

او می نویسد: در يكي از سفرها ديداري با يكي از علماي اهل سنّت داشتم كه در آن، به طور اتفاقي با شخص ديگري از علماي اهل سنّت خراسان آشنا شدم كه از استادان فاضل بود و در مدارس ديني آنها به تدريس اشتغال داشت. ميان ما گفتگويي پيرامون صحابه و شيخين درگرفت. او سخن خود را اين‌گونه آغاز كرد: شيعه براي صحابه احترامي قائل نيست و همواره از مقام و جايگاه آنها مي‌كاهد. به او گفتم: در كتابهاي صحاح ستۀ شما رواياتي هست كه با اعتقاد خودتان دربارۀ صحابه سازگاري ندارد. مضمون برخي از اين روايات اين است كه امير المؤمنين(ع)و عباس بر اين عقيده بودند كه عمر شخصي گناهكار، حيله‌گر، و دروغگو بوده است. به عنوان مثال روايتي به همين مضمون در صحيح مسلم آمده است. او گفت: اين دروغ و افترايي بيش نيست كه شما به مسلم نيشابوري وارد مي‌سازيد. و بعد از آن با كلماتي تند و نيشدار با من سخن گفت. از اين رو، من به سرعت كتاب صحيح را آورده و عبارت كتاب را به او نشان دادم. بنا به نقل مسلم، عمر بن خطاب خليفۀ دوم اهل سنّت، اميرالمؤمنين(ع) و عباس را خطاب كرده و مي‌گويد: «ابوبکر گفت: من جانشين رسول خدا هستم. پس شما دو تن(علي و عباس) براى گرفتن ارث نزد وى آمديد، و تو اى عباس ارث پسر برادرت و او نيز ميراث همسرش از پدرش را مى‌خواست. ابوبکر گفت: رسول خدا فرمود: ما چيزى به میراث نمى‌نهيم و هر چه باقى گذاريم صدقه است، پس شما دو تن او را دروغگو، گناهکار، حيله گر و خيانتکار دانستيد، ولى خدا مى‌داند که او راستگو، در مسير درست و تبعيت کننده از حق بود. سپس او از دنيا رفت و من جانشين رسول خدا و جانشين ابوبکر شدم. شما دو تن مرا نيز دروغگو، گناهکار، حيله گر و خيانتکار دانستيد ولى خداوند مى‌داند که من راستگو، نيکوکار و در راه درست و تبعيت کننده از حق هستم...»*. وقتي خود عبارت را ديد شوكه و به شدت خجالت زده شد و لب از سخن برنگشود. من كه اين حالت را از وي مشاهده كردم براي حفظ كرامت و شخصيت انساني او موضوع را عوض كرده و سخن ديگري را پیش كشيدم و او که متوجه اين نكته شد كه من قصد اهانت نداشته و از اين موضوع شاد نشده‌ام بسیار تحت تأثير قرار گرفت و این باعث افزايش احترام و جايگاه من نزد او و استمرار بحث و ارتباط ميان ما گرديد. دو ماه از اين موضوع گذشت كه او در تماسي تلفني به من گفت: عقايد من به شدت متزلزل شده و بسياري از عقايد شيعه را در كتابهاي خودمان يافته‌ام... حدود دو سال اين ارتباط ميان ما ادامه يافت تا اين كه با دلايلي محكم و قانع كننده به حقانيّت مذهب شيعه پي برد؛‌ از اين‌رو به منزل ما در شهر مقدس قم آمد و در آنجا استبصار و تشرّف خود را به مذهب شيعه را اعلام نمود...»-

 از ترجمۀ کتاب قصه الحوار الهادی(داستان گفتگوی آرام)؛ دکتر سیدمحمدحسینی قزوینی.