خوابی که بیدارم کرد
22 بازدید
تاریخ ارائه : 10/25/2012 4:59:00 PM
موضوع: سایر

سال 69 بود بی کس وتنها روانه قم شدم نه پولی داشتم ونه جایی ونه مایه امیدی .تنهاامیدم خدابود وبس.گرچه خداوندبالاترین امیدها ست و سرچشمه همه ی امیدها امااکنون که 21سال ازآن تاریخ می گذرد نمی توانم بگویم تاچه اندازه به خداوامیدش دل بسته بودم ولی اززوایای ذهنم پیداست که خیلی هم امیدم به او نبوده است زیرا آن برادرسنگین وزنی که ازدوپایش یکی را در راه خدا داده است در قم تشریف داشت او حقوق جانبازی را می گرفت و تاحدودی مشکلی نداشت ازاین رو بارها به ذهنم آمد که ای کاش من هم پایی یادستی یا ....را نثار اسلامم می کردم تا علاوه برجان نثاری حقوقی هم می گرفتم و این همه رنج اقتصادی  را متحمل نمی شدم .حاجی جان خداوند دانا و شنوا دل مرا خواند  شب در عالم خواب دیدم همانند او پایم را داده ام و در سالنی قرار گرفته ام که با پایی مصنوعی درحال تمرینم پا را پوشیدم خواستم راه بروم زمین خوردم دوباره و سه باره و چندباره پوشیدم و مرتب زمین خوردم  و چون بیدار شدم و تلخی  این تمرین را مرور می کردم بارها لب به شکرگذاری گشودم وا ز دهنده ی پا  تشکرکردم .آری فهمیدم جانباز شدن علاوه بر این که لیاقت می خواهد صبر ایوبی نیز می خواهد .الهی لحظه ای بین صبر و جانبازان عزیزمان  فاصله ای ننداز.

عشق از ازل است و تا ابد خواهد بود

جوینده عشق بی‌عدد خواهد بود

فردا که قیامت آشکارا گردد

هرکس که نه عاشق است رد خواهد بود