اسکندر مقدونی
54 بازدید
تاریخ ارائه : 10/24/2012 8:02:00 PM
موضوع: تاریخ و سیره

اسكندر مقدونى فاتح سى و شش كشور

اسكندر در ميان پادشاهان ، شهره جهان است در پانزده سال 36کشوررافتح کرده است. مجموع مدت سلطنت پانزده سال بوده است.او در سن 21 سالگى زمام امور سلطنت را به دست گرفت و در سن 36 سالگى بادنیاوداع کرد.اوبه ایران نیزحمله کرد پادشاه ايران ((دارا))راکشت چهل مليون طلا و نقره و آلات و ظروف طلا و جواهرآگين واشياء نفيس به عنوان غنيمت تحت تصرف مردم يونان درآمد،كه آنها را با بيست هزار استر و پنج هزار شتر حمل كردند.             

بيمارى اسكندر

اسكندر پس ‍ از فتح بابل در خود احساس بيمارى كرد، و لحظه به لحظه بر شدت بيماريش افزوده شد به گونه اى كه اميد زندگى از او قطع گرديد. به قول فردوسى :

               زبيمارى او غمى شد سپاه

              چو بيرنگ ديدند رخسار شاه

             همه دشت يك سر خروشان شدند

              چو بر آتش تيز جوشان شدند

اسكندر كه خود را در كام مرگ مى ديد، نامه اى براى معلمش حكيم بزرگ ارسطاطاليس در مورد بيمارى خود نوشت ، ارسطاطاليس در پاسخ او مطالبى نوشت ، از جمله چنين توصيه كرد:

    بپرهيز و تن را به يزدان سپار

بگيتى جز از تخم نيكى مكار

زمادر همه مرگ را زاده ايم

به بيچارگى تن بدو داده ايم

نه هركس كه شد پادشاهى ببرد

برفت و بزرگى كسى را سپرد

بپرهيز و خون بزرگان مريز

كه نفرين بود بر تو تا رستخير

جمعى از حاذق ترين پزشكان در آن حال خود را كنار بستر اسكندر رساندند،ولى كوشش آنها به جائى نرسيد،نظامى در اقبالنامه گويد:

 

طبيبان لشكر بزرگان شهر

نشستند برگرد سالار دهر

مداواى بيمارى انگيختند

زهرگونه شربت برآميختند

طبيب ار چه داند مداوا نمود

چه مدت نماند از مداوا چه سود

پژوهش كنان چاره جستند باز

نيامد بدست ، عمر گم گشته باز


وصاياى اسكندر


1 - برون آريد از تابوت دستم

نخستين توصيه او اين بود وقتى جنازه اش را در ميان تابوت مى گذارند،دستش را از تابوت بيرون بياورند، تا مردم بدانند كه اسكندر از اين دنيا با دست خالى رفت.

شنيدم در وصاياى سكندر

كه گفتى با ارسطوى هنرور

كه از روز زمين چون ديده بستم

برون آريد از تابوت ، دستم

كه تا بينند مغروران سرمست

كه از دنيا برون رفتم تهيدست

2 - وصيت عجيب او به مادرش اسكندر هنگامى كه خود را در آستانه مرگ ديد، بطلميوس بن اذينه را كه فرمانده سپاهيان او بود به زمامدارى بعد از خود برگزيد و به او وصيت كرد كه تابوت مرا به اسكندريه نزد مادرم حمل كنيد و به مادرم بگوئيد كه مجلس عزاى مرا به اين ترتيب تشكيل بدهد.سفره طعام بگستراند و همه مردم كشور را به آن دعوت نمايد و اعلام كند كه همگان دعوتش را بپذيرند، مگر كسى كه عزيز و دوستى را از دست داده باشد، در آن مجلس شركت نكند، تا شركت كنندگان در عزاى اسكندر با خوشحالى بدون خاطره تلخ وارد مجلس گردند و ايجاد خوشحالى كنند تا مجلس عزاى اسكندر مانند مجلس عزاى ديگران با حزن و غم تواءم نباشد.وقتى كه خبر مرگ و وصيت او به مادرش رسيد و تابوت اسكندر را در كنار مادرش گذاشتند، مادرش نگاهى به جنازه فرزندش افكند و سپس گفت :((اى كسى كه ملك و حكومتت ، اقطار عالم را گرفته و همه پادشاهان بناچار در برابر عظمت تو تعظيم مى كردند، ترا چه شده است كه امروز در خوابى و بيدار نمى شوى ؟ و در سكوت فرورفته اى و سخن نمى گوئى ؟))سپس مطابق وصيت فرزندش اسكندر، به همه مردم كشور، اعلام كرد كه در مراسم عزا و اطعام شركت كنند، به شرط اينكه شركت كنندگان ، به مصيبت مرگ دوست و عزيزى گرفتار نشده باشند، او ساعتها در انتظار نشست ولى هيچ كسى دعوت او را اجابت نكرد، از خدمتگذاران مجلس از علت اين امر جويا شد.

در پاسخ گفتند: تو خود آنها را از اجابت دعوتت منع كردى .گفت : چطور؟گفتند: تو امر كردى كه همه دعوت ترا اجابت كنند، به شرط آنكه ((كسى كه عزيز و محبوبى را از دست داده جزء دعوت شدگان نباشد)) و در ميان اينهمه مردم كسى نيست كه داراى اين شرط باشد.وقتى كه مادر اسكندر اين مطلب را شنيد به اصل ماجرا پى برد و گفت : فرزندم با بهترين راه تسليت مرا تسلى خاطر داد.جنازه اسكندر را مطابق وصيت وى ، از بابل به اسكندريه حمل كردند، تمام بزرگان اطراف جنازه را گرفتند و عده اى از حكماء معروف يونانى و ايرانى و هندى و رومى و... كنار جناره اسكندر آمدند و هر كدام سخنى گفتند كه ذكر خواهد شد.پس از اين وقايع ، بدستور مادرش ، جنازه را در اسكندريه دفن كردند.

گفتار حكماء، كنار جناره اسكندر

پس از آنكه جنازه اسكندر را با تشريفات خاصى به اسكندريه . منتقل ساختند، حكيمانى از ايران و هند و روم و... كه همواره با اسكندر بودند و اسكندر بدون راءى آنها، فرمانى صادر نمى كرد، به اسكندريه آمده و در اطراف جنازه او اجتماع كردند.اين حكيمان در كنار جنازه اسكندر كه آن را در ميان جواهر و طلا غرق كرده و تابوت طلا و جواهر آگين گذارده بودند، قرار گرفتند.برجسته ترين آنهاارسطاطاليس بودگفت:اسير كننده اسيران ، خود اسير گشت

دومى گفت :((اين همان پادشاهى است كه طلاها را جمع مى كرد و در بر مى گرفت ولى اينك طلاها او را در بر گرفته است ))

ديگرى گفت :از شگفت ترين شگفتي ها اين كه ، نيرومند مغلوب شد ولى ضعيفان سرگرم دنيا گرديده و به آن مغرور شده اند))چرا مرگرا از خود دور نكردى

چهارمى گفت :اى كسيكه مرگ را در پشت سر و آرزويت را پيش رو قرار داده بودى ، چرا مرگرا از خود دور نكردى تا به بعضى از آرزوهايت برسى))

ديگرى گفت:((اى كسى كه همواره در توسعه طلبى و تلاش بودى ، بجمع آورى امورى پرداختى كه هنگام احتياج ترا بخود واگذاشت و در جمع آورى آنها مرتكب جنايتها شدى و حال آنكه آنها را براى ديگران جمع كردى و تنها گناه و وبال براى تو باقيماند))

ششمى گفت :((تو واعظ و پند دهنده ما بودى و اينك هيچ موعظه اى براى ما مؤ ثرتر از مرگ تو نيست ، بنابراين كسيكه داراى عقل است در اين باره بينديشد و كسيكه خواهان عبرت است بايد عبرت بگيرد)).

ديگرى گفت :(چه بسا افرادى كه از نظر تو غائب بودند ولى سخت از تو وحشت و ترس داشتند،اما همانها امروز در حضور تو هستند ترسى از تو ندارند))

هشتمى گفت : چه بسا افرادى كه علاقه شديد به سكوت تو داشتند، ولى سكوت نمي كردى و همان ها امروز علاقه به شنيدن سخن تو دارند اما سخن نمى گوئى ))

ديگرى گفت :((اين شخص چقدر اشخاص را كشت تا اينكه نميرد ولى عاقبت مرد))

  دهمى گفت :((اى كسى كه سلطنت با عظمت داشتى ، پادشاهى تو مانند سايه ابر از بين رفت و آثار فرمانروائيت مانند آثار پشه هاى ضعيف چه زود محو گرديد؟!))

ديگرى گفت : اى كسى كه زمين با اين طول و عرض بر تو ننگ بود كاش مى دانستم اينك كه چند وجب از زمين ترا در بر گرفته است حالت چگونه است ؟))

دوازدهمى گفت :((اى كسانى كه در اينجا به گرد جنازه اسكندر اجتماع كرده و به هم پيوسته ايد، به چيزى كه سرور آن دوام ندارد و لذت آن زود گذر است دل نبنديد، اينك براى شما راه درست و هدايت از راه گمراهى و فساد آشكار شد))

ديگرى گفت ((اى كسى كه غضبت مرگ بود، چرا بر مرگ غضب نكردى ؟!))

ديگرى گفت :((اى حاضران شما اين پادشاه را كه درگذشت ديديد، پس بايد پادشاهانى كه باقى مانده اند، از آن عبرت و پند بگيرند))

پانزدهمى گفت : آن كسى كه گوش ها براى شنيدن سخنانش ، خاموش مى شدند،خود ساكت شد،و اينك همه ساكتان سخن بگويند))

ديگرى گفت:ترا چه شده كه مالك هيچ عضوى از اعضاى خود نيستى ، و حال آنكه اگر مالكيت همه زمين را مى گرفتى كم مى شمردى ، بلكه ترا چه شده كه به اين مكان تنگ قانع شده اى ؟ حال آنكه به كشورهاى پهناور قانع نمى شدى )))

ديگرى گفت :((دنيائى كه پايانش اين چنين باشد، پارسائى در آغازش بهتر است ))اقتباس از كتاب : داستان باستان  آية الله  العظمی حسين نورى دام ظله العالی